تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
ابويزيد شروع به گريه كرد و در را كوفت . مادر گفت : كيست ، ابويزيد جواب داد : غريب تو . مادرش گريان شد و در را باز كرد گفت : اى طيفور ! چرا دير آمدى ؟ چشمم كم‌سو شد ، از بس در فراق تو گريستم و پشتم دو تا شد از بس غم تو خوردم . مىگفت : آن كارى را كه عقب‌تر از همه كارها مىدانستم ، از همه مقدّم بود و آن رضاى مادر است و آن چه در غربت و مجاهدات و رياضات مىيافتم در رضاى مادر بود . شبى مادر از من آب خواست ، رفتم آب آورم در سبو آب نبود ، برلب جوى آب رفته آب آوردم ولى مادر خوابش برده بود و شب سردى بود . آب را در دست نگاه داشتم تا مادرم بيدار شد و آب آشاميد و مرا دعا كرد ، گفت : چرا ظرف آب از كف ننهادى ؟ گفتم ترسيدم بيدار شوى و من حاضر نباشم . - به وى گفتند : در فلان جا شيخى است بزرگ . بايزيد به ديدن او رفت ، چون نزد او رسيد ديد آب دهن به جانب قبله انداخت . بازگشت و گفت : اگر او را در راه خدا قدمى بود ، اين نمىكرد « هذا رجل غيرمأمون على أدب من آداب الشّريعة ، فكيف يكون أميناً على أسرار الحقّ ؟ ! » ؛ ( اين مردى است كه حفاظت ندارد بر ادبى از آداب دين ، پس چگونه امين باشد بر اسرار حقّ ؟ ! ) - شبى شوق عبادت در خود نمىيافت ، پرسيد : در خانه چيست ؟ گفتند : خوشه انگورى است . گفت : آن را به كسى دهيد ، خانه ما دكان بقّالى نيست . - از وى پرسيدند : فريضه چيست و سنّت چيست ؟ گفت : فريضه صحبت مولى ، سنّت ترك دنيا . - پرسيدند : راه به حق چگونه است ؟ گفت : تو از راه برخيز ، به حق رسيدى . گفتند : به چه چيز به حق توان رسيد ؟ گفت : به كورى و كرى و گرسنگى . - پرسيدند : « ما علامة العارف ؟ » ؛ ( نشانه‌ى عارف چيست ؟ ) گفت : « عدم الفتور عن ذكره - جل‌ّجلاله - وعدم الملال من حقّه ، وعدم الأنس بغيره . » گفت : سستى نكردن از ياد خداوند - جل‌ّجلاله - و از حق او خسته نشدن و انس