دلبر نشسته در دل و ما بىخبر از او * بيهوده كوه و دشت و بيابان شتافتيم
من از ميان چو شدم دوست در ميان آمد * مه آشكار شود ابر چون شود يكسو
بيان عشق زيك نكته بيشتر نبود * رضاى دوست چو خواهى مراد خويش مجوى
حقيقت ارطلبى خواجه در طريقت بكوش * ولى خلاف شريعت مپوى يكسر موى
به عقل غرّه مشو پا منه در راه * بگير دامن عشق و ز صبر همت خواه
يا شب افغانِ شبى ، يا سحر آهِ سحرى * مىكند زين دو يكى در دل جانان اثرى
هر كه در مزرع دل تخم محبّت نفشاند * جز ندامت نبود عاقبت او را ثمرى
به امر دوست اگر سر نهى به حكم قضا * برون زعالم جان عالمى دگر دارى
همچنين مىسرايد :
- هر كه از تن بگذرد جانش دهند * هر كه جان در باخت جانانش دهند
هر كه در سجن رياضت ، سركُند * يوسف آسا مصرِ عرفانش دهند
هر كه گردد مبتلاى درد هجر * از وصال دوست ، درمانش دهند
هر كه نفسِ بت صفت را بشكند * در دل آتش ، گلستانش دهند
هر كه گردد نوحِ عشقش ناخدا * ايمنى از موجِ طوفانش دهند
هر كه بىسامان شود در راه عشق * در ديار دوست سامانش دهند