تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
دلبر نشسته در دل و ما بىخبر از او * بيهوده كوه و دشت و بيابان شتافتيم من از ميان چو شدم دوست در ميان آمد * مه آشكار شود ابر چون شود يكسو بيان عشق زيك نكته بيشتر نبود * رضاى دوست چو خواهى مراد خويش مجوى حقيقت ارطلبى خواجه در طريقت بكوش * ولى خلاف شريعت مپوى يكسر موى به عقل غرّه مشو پا منه در راه * بگير دامن عشق و ز صبر همت خواه يا شب افغانِ شبى ، يا سحر آهِ سحرى * مىكند زين دو يكى در دل جانان اثرى هر كه در مزرع دل تخم محبّت نفشاند * جز ندامت نبود عاقبت او را ثمرى به امر دوست اگر سر نهى به حكم قضا * برون زعالم جان عالمى دگر دارى
همچنين مىسرايد :
- هر كه از تن بگذرد جانش دهند * هر كه جان در باخت جانانش دهند هر كه در سجن رياضت ، سركُند * يوسف آسا مصرِ عرفانش دهند هر كه گردد مبتلاى درد هجر * از وصال دوست ، درمانش دهند هر كه نفسِ بت صفت را بشكند * در دل آتش ، گلستانش دهند هر كه گردد نوحِ عشقش ناخدا * ايمنى از موجِ طوفانش دهند هر كه بىسامان شود در راه عشق * در ديار دوست سامانش دهند