هرگز نبرد راه به سر منزل إلّا * تا مرحله پيما نشوى وادى لا را
در حضرت جانان سخن از خويش مگوييد * قدرى نبرد در بر خورشيد سها را
از درد مناليد كه مردان ره عشق * با درد بسازند و نخواهند دوا را
برو زدست مده گر وصال مىطلبى * فغان و ناله و فرياد و آه شبها را
رو دست بشوى از تن زان پيش كه خود سازد * سيلاب فنا ويران اين كاخ ترابى را
اى خواجه ! يكى گردد خود بحر و حباب آخر * در بحر چه بسيارى اين شكل حبابى را
بشنو زما كه تجربه كرديم سالها * بى حاصلى است حاصل اين قيل و قالها
بيا و اين من و ما را تو از ميان بردار * كه غير اين من و ما نيست در ميانه حجاب
ترك سر و جان گير پس آن گاه بياساى * آرى سفر عشق همين يك دو سه گام است
بشوى دست زدنيا و پند من مينوش * كه مهر او همه كيش است و نوش او نيش است
دست زهستى بشوى ، تا شودت روى دوست * جلوهگر از شش جهت گرچه ندارد جهات
همرهى خضر كن در ظلمات فنا * ورنه به خود كى رسى در سر آب حيات
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 399
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٩٩