شعر
- دامن خلوت زدست كى دهد آنكو كه يافت * در دل شبهاى تار ذوق مناجات را
غير خيالات نيست ، عالم و ما كردهايم * از دم پير مغان رفع خيالات را
خاك نشينان عشق ، بىمدد جبرييل * هرنفسى مىكنند سير سماوات را
در سر بازار عشق ، كس نخرد اى عزيز * از تو به يك جو هزار كشف و كرامات را
دعوى عشق و شكيبا ز كجا تا به كجا * عشق درهم شكند پشت شكيبايى را
نيست جايى كه نه آن جاست و ليكن جوييد * در دل خويشتن آن دلبر هرجايى را
برو اى عاقل و از ديدهى مجنون بنگر * تا ببينى همه سو جلوهى ليلايى را
برباد فنا تا ندهى گرد خودى را * هرگز نتوان ديد جمال احدى را
با خود نظرى داشت كه برلوح رقم زد * كلك ازلى نقش جمال ابدى را
جانها فلكى گردد اگر اين تن خاكى * بيرون كند از خود صفت ديو و ددى را
زاهد تو و ربّ ارنى « 1 » اين چه تمناست * با ديده خود بين نتوان ديد خدا را
هامش
( 1 ) . اشاره به آيهى 143 سورهى اعراف كه مىفرمايد :رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ.