تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
شعر
- دامن خلوت زدست كى دهد آنكو كه يافت * در دل شب‌هاى تار ذوق مناجات را غير خيالات نيست ، عالم و ما كرده‌ايم * از دم پير مغان رفع خيالات را خاك نشينان عشق ، بىمدد جبرييل * هرنفسى مىكنند سير سماوات را در سر بازار عشق ، كس نخرد اى عزيز * از تو به يك جو هزار كشف و كرامات را دعوى عشق و شكيبا ز كجا تا به كجا * عشق درهم شكند پشت شكيبايى را نيست جايى كه نه آن جاست و ليكن جوييد * در دل خويشتن آن دلبر هرجايى را برو اى عاقل و از ديده‌ى مجنون بنگر * تا ببينى همه سو جلوه‌ى ليلايى را برباد فنا تا ندهى گرد خودى را * هرگز نتوان ديد جمال احدى را با خود نظرى داشت كه برلوح رقم زد * كلك ازلى نقش جمال ابدى را جان‌ها فلكى گردد اگر اين تن خاكى * بيرون كند از خود صفت ديو و ددى را زاهد تو و ربّ ارنى « 1 » اين چه تمناست * با ديده خود بين نتوان ديد خدا را
هامش
( 1 ) . اشاره به آيه‌ى 143 سوره‌ى اعراف كه مىفرمايد :رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ.