هر كه به لعل لبش خضر صفت پى ببرد * يافت حيات ابد ، رست زرنج و ممات
سر به ارادت بنه در قدم رهروى * كز سخن دلكشش ، حلّ شود مشكلات
عاشق از خواب سلامت نكند ، نيست عجب * عشق را درد بود ، بستر و غم بالين است
هردلى كز تو شود غمزده ، آن دل شاد است * هربنايى كه خراب از تو شود ، آباد است
ره به ويرانه عشق آر و برو در بر بند * عقل را خانه تعمير كه بىبنياد است
كمر بندگى عشق نبندد به ميان * مگر آن بنده كه از بند جهان آزاد است
كسى كه عشق نورزيد و ذوق مىنچشيد * در اين زمانه عزيزان زچشم يار افتاد
مِى خور كه هر كه مى نخورد فصل نوبهار * پيوسته خون دل خورد از دست روزگار
از بندگى به مرتبه خواجگى رسيد * هر كس كه كرد بندگى دوست بندهوار
يا بيهوده مران نام محبّت به زبان * يا چو پروانه بسوز از غم و با درد بساز
آن دم مس وجود تو زر مىشود كه تن * در بوته فراق گدازد به نار عشق
با توسن خيال بهر سو شتافتيم * از دوست غيرنام و نشانى نيافتيم
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 400
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤٠٠