تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
- « فرجع فتصدّقَ بجميعِ ما ملِك ، وطلَب العلمَ . » پس برگشت و تمامى آن چه را كه داشت صدقه داد و دنبال كسب علم رفت . - با گبرى در سفر همراه بود . آن گبر پرسيد : كارت چيست ؟ شقيق گفت : بازرگانى ، گبر گفت : اگر در پى روزى ننهاده مىگردى ، اين عمر ضايع كردن است ؛ و اگر از پى روزى مقدّر مىروى ، مرو كه خود به تو رسد . چون اين سخن بشنيد به بلخ بازگشت و دنيا سخت در دلش سرد گشت . - در بلخ قحطى سختى روى داد به گونه‌اى كه مردم يكديگر را مىخوردند . وى غلامى را در بازار شادمان و خندان ديد . گفت : اى غلام ! نه جاى خرّمى است ، نمىبينى مردم از گرسنگى چگونه‌اند ؟ غلام گفت : مرا چه باك ! من بنده‌ى كسى هستم كه چندين دِهْ دارد و غله بسيار ، مرا گرسنه نخواهد گذاشت . شقيق به فكر فرو رفت و گفت : الهى ! آن غلام به چنين خواجه‌ى غنّىِ خود شاد است ، تو مالك الملوكى و ضامن روزى ما شده‌اى ، چرا غم خوريم . و پيوسته مىگفت : شاگرد غلامى هستم . - كسى نزد وى آمد و گفت : كه مىخواهم به حجّ روم . وى پرسيد : توشه راه چه دارى ؟ گفت : چهار چيز ؛ اوّل آن كه هيچ كس را به روزى خود نزديك‌تر از خود نمىبينم ؛ دوّم آن كه هيچ كس را از روزى خود دور تر از غير خود نمىبينم ؛ سوّم آن كه قضاى خدا با من است هرجا كه باشم ؛ چهارم آن كه مىدانم خدا داناتر است به حال من از من ؛ شقيق گفت : « أحسنت » ! نيكو زادى است تو را ، مبارك باد ! - چون از مكّه به بغداد آمد مجلس موعظه‌اى داشت و در آن بيشتر از توكّل سخن مىگفت ، در اثناء گفتارش گفت : در باديه وارد شدم چهار دانگ داشتم ، هنوز در جيب دارم . جوانى برخاست و گفت : وقتى چهار دانگ در جيب مىگذاشتى متوجّه خدا نبودى و در آن ساعت اعتمادت از خدا سلب شده بود ، رنگ شقيق متغيّر شد و اقرار به گفته‌ى آن جوان كرد و از منبر به زير آمد .