- نقل است چون محتضر شد به عيالش گفت آن مشكى كه از فلان موضع آورديم چه شد ؛ گفت : حاضر است . سلمان گفت : آن را بياور و در آب حلّ كن و در اطراف بستر من بپاش ؛ زيرا اكنون جمعيتى نزد من مىآيند كه نه از جنيان و نه از انساند و دستور داد دربهاى اطاق را بازكند و همه از كنار بسترش بيرون رفتند . وقتى برگشتند ، جان به جان آفرين تسليم كرده بود .
گفتار
- به وى گفتند : چرا لباس تازه نمىپوشى ؟ گفت : من بندهام ، اگر روزى آزاد شوم ، مىپوشم .
- « لو أخبرتُكم بكلِّ ما أعلم ، لقالت طائفة : إنّه لمجنون ، وقالت طائفة أخرى : أللّهم ! إغفر لقاتل سلمان . »
اگر شما را به تمامى آن چه مىدانم خبر دهم ، مسلّماً عدهاى مىگويند ديوانه است و عدهى ديگرى مىگويند : خدايا ! قاتل سلمان را بيامرز .
- در جواب نامهى عمر بن خطّاب نوشت : امّا آن چه به من نوشته بودى كه زنبيل مىبافم و نان جو مىخورم ، اينها چيزى نيست كه كسى مؤمن را به آن سرزنش كند و تعيير برآن نمايد ، به خدا قسم ، اى عمر ! خوردن نان جو و بافتن زنبيل و بىنياز شدن از زيادتى خوردنى و آشاميدنى و غصب كردن حقّ مؤمن و دعوى كردن چيزى كه حقّ من نيست ، بهتر و محبوبتر است نزد حقّ تعالى و به پرهيزكارى نزديكتر است .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - را ديدم كه چون نان جو به دستش مىآمد ، تناول مىفرمود و شاد مىگرديد و آزرده نمىشد .
و امّا آن چه ذكر كرده بودى كه حكومت خدا را سست كرده و خوار گردانيدهام ، نفس خود را و خود را خدمتكار گردانيدهام آن قدر كه اهل مداين نمىدانند من امير
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٢٤