براى [ وارد كردن ضربت بر سر ] آنان گُرزهايى آهنين است . ) از ترس عذاب عقلم از دست بشد و مدهوش شدم . سلمان آن جوان را برادر خود گرفت و محبّتش براى خدا در دل سلمان جاى گرفت و پيوسته با او بود و شرايط اخوّت را رعايت مىنمود . تا آن كه آن جوان بيمار شد و سلمان به عيادت او رفت و بربالينش نشست و چون وى را در حال احتضار ديد ، گفت : اى ملكالموت ! مدارا كن به برادر من . ملكالموت گفت : اى ابوعبداللَّه ! من با هر مؤمنى مدارا مىكنم و با ايشان مهربانم .
- نقل است سلمان در محاجّهاى « 1 » كه با جماعتى از يهود نمود [ در مقابل آن كه گفتند :
چرا متوسل نمىشوى به حقّ محمّد وعلى و آلش تا تو را بىنيازترين اهل مدينه قرار دهد ] گفت : خدا را خواندم به سبب ايشان و از خدا سؤال كردم به شفاعت ايشان كه مرا عطا فرمايد زبانى كه از براى بيان بزرگوارى و ثنا او يادكننده باشد و دلى عطا كند كه شاكر نعمتهاى او باشد و صبور بر مصيبتهاى بزرگ . حق تعالى آن چه را طلب نمودم اجابت فرمود و آن صد هزار مرتبه بهتر از پادشاهى تمام دنيا و آن چه در دنياست مىباشد . گفتند : بايد تو را در اين سخنت امتحان كنيم ، پس آن قدر با تازيانه او را زدند ، كه از زدن خسته شدند و مىگفتند : از خدايت بخواه كه دست ما را از تو كوتاه كند ، وى مىگفت : خداوندا ! مرا بربلا صابر قرار ده . در مرتبه دوّم گفتند : چرا از پروردگارت نخواستى كه ما را از ضرر بر تو بازدارد . گفت : اين سؤال خلاف صبر است ، بلكه تسليم كردم و راضى شدم به مهلتى كه حق تعالى شما را داده و از او طلب شكيبايى براين بلا نمودم . در مرتبه سوّم گفتند : اگر تو را نزد خدا قدر و منزلتى بود به ايمانى كه به محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - آوردهاى دعاى تو را مستجاب مىكرد و ما را از تو بازمىداشت ، گفت : شما چه بسيار جاهليد ؟ ! چگونه مستجاب نمايد دعاى مرا ، هرگاه خلاف تمنّاى مرا انجام دهد ؛ زيرا من از او صبر خواستم و او دعايم را مستجاب گردانيد و مرا صبر
هامش
( 1 ) . اصل جريان محاجّه از امام حسن عسكرى - عليه السّلام - منقول است .