كه به استقبالش شتافتند وى را نشناختند ، تا اين كه به مداين داخل شد ، مردم قصرى جهت حكومت وى تهيّه نمودند . سلمان گفت : براى من دكّانى در بازار اجاره كنيد ، تا ميان مردمان حكومت نمايم . به همين منوال بود تا آن كه آب دجله جوشش نمود و به دكّه او رسيد . پوست زير پا و عصا و دوات را برگرفت و به بالاى كوه شد و گفت : « هكذا ينجو المخفّفون يومَ القيامة . »
اين چنين سبكبالان در روز قيامت نجات مىيابند .
- وقتى كسى به عيادت سلمان آمد ، ديد مىگريد ، پرسيد : چه چيز تو را به گريه درآورده ؟ رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - چون از دنيا رحلت كرد از تو راضى بود و تو سر حوض كوثر به وى وارد مىشوى . سلمان جواب داد : ناراحتى من از مردن نيست و نه برحرص بردنيا ، ناراحتى من براى آن است كه رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - با ما عهد كرد و فرمود :
« ليكن بَلغةُ أحدكم كزاد الرّاكب ، وحولى هذه الأساور . وإنّما حوله إجّانة وجفنة ومطهّرة . »
بايد اندازهى كفايت شما در زندگى مانند توشهى شخص سوار [ برمركب ] باشد ، در حالى كه در اطراف من اين گردنبندها [ و زيورها ] قرار بود . و پيرامون او تنها ظرفى براى شستشوى لباس و كاسهى ظرف غذاخورى و آفتابهاى بود .
- در روايتى حضرت صادق - عليه السّلام - فرمود : روزى سلمان در كوفه از بازار آهنگران عبور مىنمود جوانى را ديد بيهوش افتاده و مردم گرد او جمع شدهاند . به سلمان گفتند : اين جوان را صرع گرفته ، بيا در گوش او دعايى بخوان شايد به هوش آيد .
چون سلمان از راه رسيد ، به هوش آمده و گفت : اى ابوعبداللَّه ! مرا آن مرض كه ايشان گمان برند نيست ، و ليكن چون به اين آهنگران گذشتم و گرزهاى ايشان بديدم كه بر آهن مىكوبند به خاطرم آمد كلام الهى كه مىفرمايد :
وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ
« 1 » ؛ ( و
هامش
( 1 ) . سورهى حج ، آيهى 21 .