وى حكمت بياموزم و استفاده كنم . روزى در مجلس ذوالنّون ايستاده بودم و ذوالنّون هم در علم باطن سخن مىگفت ، سعدون با لباسى پشمين وارد شد ، به پشت آن لباس نوشته بود :
« لاتُباع ولا توهَب . »
فروخته نمىشود و بخشيده نمىشود .
از ذوالنّون پرسيد :
« متى يكون القلب أميراً بعد ما كان أسيراً »
چه وقت دل بعد از اين كه اسير بوده امير و فرمانروا مىگردد ؟
ذوالنّون گفت :
« إذا اطّلع الخبير على الضمير فلم يرَ فى الضمير إلّاحبّه ؛ لأنّه الجليل العزيز . »
وقتى كه خداوند آگاه كاردان ، برباطن او اطّلاع و اشراف پيدا كند و جز محبّت خودش رادر آن نبيند ؛ زيرا او بزرگ و سرافراز است [ و هيچ شريكى را نمىپذيرد ] .
در اين هنگام صيحهاى كشيد و بيفتاد . چون به هوش آمد اين بيت را خواند :
ولا خير فى شكوىً إلى غير مشتكى * ولابدّ من شكوىً إذا لم يكن صبر
در گله و شكايت به كسى كه به شكايت رسيدگى نمىكند ، خير و فايدهاى
نيست ، ولى هنگامى كه صبر و شكيبايى نباشد و تمام شده باشد ، از گله و
شكايت ناچارم .
سپس گفت :
« أستغفر اللَّه ، غلب علىّ حبيبى ، ولا حول ولا قوّة إلّاباللَّه العلىّ العظيم . »
از خدا طلب آمرزش مىكنم ، محبوبم برمن غلبه كرد ، و حول و قوّهاى جز به خداى بلندمرتبهى بزرگ نيست .
پس از آن گفت :