والعقبة الكؤود ، ولا أدرى ، بعد ذلك أصير إلى الجنّة أم إلى النّار . »
به خدا سوگند كه به سبب حرص بردنيا و يا به جهت بىتابى از مرگ و مصيبت گريه نكردم ، بلكه براى روزى كه از عمرم گذشت و عمل نيكويى در آن انجام ندادم ، گريستم ، به خدا سوگند كه كمى توشه و دورى بيابان و گردنه سخت [ قيامت ] مرا به گريه درآورد . و نمىدانم كه بعد از آن به بهشت مىروم يا به سوى آتش [ جهنم ] .
چون اين گفتار حكمت بار را از وى شنيدم ، گفتم : مردم گمان مىكنند تو ديوانهاى .
گفت : گفتارى كه ديگران مىگويند ، تو هم بر زبان مىآورى ؟ مردم گمان مىكنند من ديوانهام ، ديوانه نيستم .
« و لكن حبّ مولاى قد خالط قلبى وأحشائى ، وجرى بين لحمى ودمى وعظامى ، فأنا - واللَّه - من حبّه هائم مشعوف . »
و لكن محبّت مولايم با قلب و درونم آميخته و بين گوشت و خون و استخوانهايم جارى گشته ، پس به خدا سوگند كه از محبت او سرگشته و ديوانهام .
- محمّد بن صيّاح گويد : با عدّهاى در بصره بوديم ، در پى آب مىگشتيم تا بياشاميم .
به صحرا آمدم ، سعدون را ديدم كه سر راه نشسته بود ، چون مرا ديد برخاست و گفت :
كجا مىروى ؟ گفتم : به طلب آب مىروم . پرسيد :
« بقلوب سماويّة أم بقلوب أرضيّة ؟ قلتُ : سماويّة . قال : فاجلسوا هيهنا واستقُوا . »
با دلهاى آسمانى يا با دلهاى زمينى ؟ گفتم : آسمانى ، گفت : پس هم اين جا بنشينيد و آب طلب كنيد .
نشستيم تا آن كه روز قدرى گذشت و هوا گرم و حرارت خورشيد زياد شد . وى به ما نگاه كرد و گفت :
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 181
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨١