تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
والعقبة الكؤود ، ولا أدرى ، بعد ذلك أصير إلى الجنّة أم إلى النّار . » به خدا سوگند كه به سبب حرص بردنيا و يا به جهت بىتابى از مرگ و مصيبت گريه نكردم ، بلكه براى روزى كه از عمرم گذشت و عمل نيكويى در آن انجام ندادم ، گريستم ، به خدا سوگند كه كمى توشه و دورى بيابان و گردنه سخت [ قيامت ] مرا به گريه درآورد . و نمىدانم كه بعد از آن به بهشت مىروم يا به سوى آتش [ جهنم ] . چون اين گفتار حكمت بار را از وى شنيدم ، گفتم : مردم گمان مىكنند تو ديوانه‌اى . گفت : گفتارى كه ديگران مىگويند ، تو هم بر زبان مىآورى ؟ مردم گمان مىكنند من ديوانه‌ام ، ديوانه نيستم . « و لكن حبّ مولاى قد خالط قلبى وأحشائى ، وجرى بين لحمى ودمى وعظامى ، فأنا - واللَّه - من حبّه هائم مشعوف . » و لكن محبّت مولايم با قلب و درونم آميخته و بين گوشت و خون و استخوان‌هايم جارى گشته ، پس به خدا سوگند كه از محبت او سرگشته و ديوانه‌ام . - محمّد بن صيّاح گويد : با عدّه‌اى در بصره بوديم ، در پى آب مىگشتيم تا بياشاميم . به صحرا آمدم ، سعدون را ديدم كه سر راه نشسته بود ، چون مرا ديد برخاست و گفت : كجا مىروى ؟ گفتم : به طلب آب مىروم . پرسيد : « بقلوب سماويّة أم بقلوب أرضيّة ؟ قلتُ : سماويّة . قال : فاجلسوا هيهنا واستقُوا . » با دل‌هاى آسمانى يا با دل‌هاى زمينى ؟ گفتم : آسمانى ، گفت : پس هم اين جا بنشينيد و آب طلب كنيد . نشستيم تا آن كه روز قدرى گذشت و هوا گرم و حرارت خورشيد زياد شد . وى به ما نگاه كرد و گفت :