- « و تدعولى بدعوة . فأنشأ يقول :
و براى من دعايى كن ، پس اين اشعار را خواند :
يا طالب العلم ههنا وهنا ! * ومعدن العلم من جنبيكا
اى جويندهى علم از اين جا و آن جا ! در حالى كه معدن علم در ميان دو پهلوى
[ وجود ] توست .
إن كنتَ تبغى الجنان تسكنها * فاذرَف الدمعَ فوق خدّيكا
اگر مىخواهى كه در بهشت ساكن شوى ! پس اشك بر بالاى گونههاى خويش
بريز .
وقُم إذا قام كلّ مجتهد * تدعوه كيما يقول لبّيكا
و هنگامى كه هركوشش كنندهاى [ در عبادت ] بپاى مىخيزد تو نيز برخيز ، در
حالى كه او را مىخوانى تا او در جواب تو لبّيك و آرى بگويد .
سپس گذشت و گفت :
« يا غياث المستغيثين ! أغثِنى . »
اى يارى رس يارى جويان ! مرا يارى فرما .
گفتم : با نفس خود مدارا كن ، شايد نظرى كند و تو را بيامرزد ، دست خود را از دست من كشيد و رفت و اين دو بيت را خواند :
آنستُ به ، فلا أبغى سواه * مخافة أن أضلّ فلا أراه
با او انس گرفتم ، و لذا غير او را نمىطلبم از ترس اين كه مبادا گمراه شوم [ و او را
گم كنم ] و در نتيجه او را نبينم .
فحسبُك حسرةً وضناً وسُقماً * بطردك من مجالس أولياه
براى حسرت و بيمارى مدام و مرض تو همين بس كه از مجالس اوليائش رانده
شوى .
- فتح ابن شخرف گويد : مدّتى بود وى را نديده بودم ، و مشتاق زيارتش بودم تا از