نشسته دست به زانوى خود مىزد و چيزى مىگفت . نزديك رفتم و سلام كردم . گفت :
« و عليك السّلام ، مَن كشَف عنك الغطاء . »
و سلام بر تو ! چه كسى پرده را براى تو بر طرف كرد ؟
سپس پرسيد اين چه غوغايى است ؟
« نُفخ فى الصور أم بعثر من فى القبور ؟ »
در صور دميده شده ، يا كسانى كه در قبرند برانگيخته شدهاند ؟
گفتم : قحطى شده ، مردم به استسقاء آمدهاند . گفت : تو هم با ايشان آمدهاى ! گفتم :
بلى ، گفت :
« بقلب سماوىّ ، أم بقلب خاوى ؟ »
با قلبى آسمانى يا با قلبى خالى ؟
پس گفت : مىخواهى باران بخواهم ؟ گفتم : چرا نخواهم . گفت : خداوندا ! به راز ديشب من برتو ! باران شروع كرد به باريدن ، سپس گفت : اى عطا ! تا نزنند مرو ، كه تا نزنند نبايد شد .
- مالك بن دينار گويد : به قبرستان بصره داخل شدم ، سعدون را در آن جا ديدم ، پرسيدم : چگونهاى و در چه حالى ؟ گفت :
« يا مالك ! كيف يكون حال من أصبح وأمسى يريد سفراً بعيداً بلا اهبة ولا زادٍ ، ويقدم على ربّ عدلٍ حاكم بين العباد ؟ »
اى مالك ! چگونه باشد حال كسى كه صبح و شام مىكند در حالى كه قصد سفر بهجاى دورى را بدون آمادگى و توشه دارد ، و برپروردگار عادلى كه بين بندگان حكم مىفرمايد ، وارد مىشود ؟
پس از آن بسيار گريست . گفتم : چرا مىگريى ؟ گفت :
« واللَّه ، ما بكيتُ حرصاً على الدنيا ، ولا جزَعاً من الموت والبلاء ، و لكن بكيتُ ليومٍ مضى من عمرى و لم يحسن فيه عملى ، أبكانى واللَّه قلّة الزّاد وبُعد المفازة
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 180
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨٠