تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
نشسته دست به زانوى خود مىزد و چيزى مىگفت . نزديك رفتم و سلام كردم . گفت : « و عليك السّلام ، مَن كشَف عنك الغطاء . » و سلام بر تو ! چه كسى پرده را براى تو بر طرف كرد ؟ سپس پرسيد اين چه غوغايى است ؟ « نُفخ فى الصور أم بعثر من فى القبور ؟ » در صور دميده شده ، يا كسانى كه در قبرند برانگيخته شده‌اند ؟ گفتم : قحطى شده ، مردم به استسقاء آمده‌اند . گفت : تو هم با ايشان آمده‌اى ! گفتم : بلى ، گفت : « بقلب سماوىّ ، أم بقلب خاوى ؟ » با قلبى آسمانى يا با قلبى خالى ؟ پس گفت : مىخواهى باران بخواهم ؟ گفتم : چرا نخواهم . گفت : خداوندا ! به راز ديشب من برتو ! باران شروع كرد به باريدن ، سپس گفت : اى عطا ! تا نزنند مرو ، كه تا نزنند نبايد شد . - مالك بن دينار گويد : به قبرستان بصره داخل شدم ، سعدون را در آن جا ديدم ، پرسيدم : چگونه‌اى و در چه حالى ؟ گفت : « يا مالك ! كيف يكون حال من أصبح وأمسى يريد سفراً بعيداً بلا اهبة ولا زادٍ ، ويقدم على ربّ عدلٍ حاكم بين العباد ؟ » اى مالك ! چگونه باشد حال كسى كه صبح و شام مىكند در حالى كه قصد سفر به‌جاى دورى را بدون آمادگى و توشه دارد ، و برپروردگار عادلى كه بين بندگان حكم مىفرمايد ، وارد مىشود ؟ پس از آن بسيار گريست . گفتم : چرا مىگريى ؟ گفت : « واللَّه ، ما بكيتُ حرصاً على الدنيا ، ولا جزَعاً من الموت والبلاء ، و لكن بكيتُ ليومٍ مضى من عمرى و لم يحسن فيه عملى ، أبكانى واللَّه قلّة الزّاد وبُعد المفازة