صورت تاجران بود ديدم كه روى مىآورد ، مثل اين كه از خانهاش به بازار مىرود يا از بازار به خانهاش بر مىگردد . بر من سلام كرد ، گفتم : جوان ! از كجا مىآيى ؟ گفت : از بغداد ، گفتم : چه وقتى از بغداد بيرون آمدى ؟ گفت : ديروز . تعجب كردم از اين كه مدّتى بر من گذشته بود كه به آن جا رسيده بودم . نشست تا با من سخن گويد و من نيز با او سخن گويم ، پس چيزى را از آستينش بيرون آورد تا بخورد . به او گفتم : از آن چه مىخورى به من نيز بده . در دستم حنظلهاى [ گياهى مانند خربزه كه تخمش تلخ است ] گذاشت . آن را خوردم ، مزهاش را مانند خرما يافتم و او گذشت و مرا دعا كرد .
چون وارد مكه شدم و شروع به طواف كردم كسى پيراهنم را از پشت گرفت ، چون روى برگردانيدم ناگهان جوانى را مانند مشك خشكيدهاى ديدهام كه بر او قطعه عبايى بود و بر گردنش بعض آن ، گفتم : آشنايىام را نسبت به خويش افزون كن ، گفت : من همان جوانى هستم كه به تو حنظل خورانيدم ! به او گفتم كارت چيست ؟ گفت : اى ابوالقاسم ! ما را خلق كردند و چون ما را [ در اين عالم ] قرار دادند ، گفتند : [ به خداى متعال ] چنگ بزن .
- از هيچ چيز منقطع نشدم ، چنان كه از ابياتى كه وقتى از كوچهاى به نام درب القراطيس مىگذشتم ، از خانهاى شنيدم كه جاريهاى اين ابيات را مىخواند :
إذا قلتُ : أهدى الهِجر لى حلل البلا [ الْاسى ] * تقولين : لوْ لا الهجر ، لمْ يطب الحبّ
وقتى بگويم كه دورى تو زيورهاى بلا [ مشكلات ] را برايم هديه آورد ، مىگويى كه اگر
هجران نباشد محبت پاكيزه نمىشود .
و إن قلتُ : هذا القلب أحرقه الهوى * تقولى : بنيران الهوى شرف القلب
و اگر بگويم كه ميل به تو اين قلب را سوزاند ، مىگويى كه آتش ميل به من شرافت قلب
است .
و إن قلتُ : ما أذنبتُ قلتَ مجيبةً * وجودك ذنب ، لا يقاس به ذنب
و اگر بگويم كه گناهى نكردم ، در جوابم گويى وجودت گناهى است كه گناه ديگر با آن
مقايسه نمىشود .