و تاهوا فلم يدروا من التّيه مَن هم * و حلّوا محلَّ القُرب فى باطن الفكر
و سرگردانند و از گمراهى نمىدانند كه چه كسى هستند و جايگاه قرب الهى را در باطن فكر
خود قرار دادهاند .
فلو خلصوا فى الودّ ، غابت صفاتهم * و قامت صفات الودّ للحقّ بالذّكر
پس اگر در محبت خالص بودند ، صفاتشان غايب مىشد و صفات دوستى براى حق
جايگزين آن مىگشت .
- « رأيتُ بعد أن أدّيتُ وردى ، و وضعتُ جنبى لِانام ، كأنّ هاتفاً يهتِف بِى أنّ شخصاً ينتظِرك فى المسجدِ . فخرجتُ ، فإذا شخص واقف فى سواء المسجد . فقال لى : يا أباالقاسم ! متى تصير النّفس دآؤها ؟ قلتُ : إذا خالفت هواها ، صار داؤها دواءها . قال : قلتُ : هذا لنفسى ، فقالت : لا أقبل منك حتّى تسأل عنه الجنيد . فقلتُ : من أنت ؟ قال : أنا فلان الجنّى قد جئتُ من المغرب . »
بعد از اين كه وردم را انجام دادم و در بستر خواب قرار گرفتم ، ديدم مثل اين كه هاتفى صدايم زد كه شخصى در مسجد منتظر تو مىباشد . پس خارج شدم ، ناگهان ديدم شخصى در وسط مسجد ايستاده است ، به من گفت : اى ابوالقاسم ! چه وقتى مرض نفس دوايش مىگردد ؟ گفتم : هنگامى كه هوا و هوس خود را مخالفت كند مرضش دوايش مىشود . گفت : اين را به نفسم گفتم ، نفسم گفت از تو قبول نمىكنم تا اين كه آن را از جنيد سؤال كنى . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من فلان جنّى هستم كه از مغرب آمدم .
- شب عيد در محلّ معهودى كه در بيابان داشتم بيتوته كرده بودم ، نزديك سحر چشمم به جوانى افتاد كه عبا به خود پيچيده و گريه كرد و گفت :
بحُرمة غربتى كم ذاالصّدود ؟ * ألا تحنو علىّ ؟ ألا تجود ؟
به حرمت غربتم ، چه قدر محروميت طول مىكشد ؟ چرا رحم نمىكنى بر من ؟ چرا
نمىبخشى به من ؟
سرور العيد قد عمّ النّواجى * و حزنى فى ازدياد لا تبيد