( 1156 ) جوان مجهول
شيخ ابوالحسن مزيّن - متوفى به سال 328 - گويد : در ايام مجاورت مكّه ، وقتى مرا عزيمت سفر در سر افتاد ، بدان عزم حركت كردم و به موضعى كه بئر ميمونش خوانند ، رسيدم . جوانى را در حال جان دادن ديدم ، به بالينش رفتم و گفتم : بگو : « لا إله إلا اللَّه » .
چشم باز كرد و اين شعر بخواند :
أنا متّ فالهوى حشو قلبى * و بدين الهوى يموت الكرام
من مُردم ، پس هوى و ميل [ به محبوب ] پر شده است در دلم ، و به روش هوى افراد بزرگوار
مىميرند .
پس جان داد . كار وى بساختم و نماز بر وى بخواندم و دفنش نمودم . مرا اندوه بسيار از آن حالت پديد گشت ، پس داعيه سفر از خاطرم برفت و به مكّه بازگشتم . « 1 »
( 1157 ) جوان مجهول
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - مىگويد : وقتى در كوه لبنان بودم ، شبى در اطراف كوه به گردش مشغول بودم كه سايبانى از چوب و اوراق بلوط به نظرم خورد ، جوانى صاحب جمال در آن سايبان نشسته بود و سر بيرون نموده اين كلمات را مىگفت :
« شهد لك قلبى فى النّوازل بنهاية الصفّات الكوامل ، و كيف لا يشهد قلبى بذلك ، و كلّ أمورهم إليك ، فحسبُ من اغترّ بك أن يألف قلبُه غيرك ، و حيرت القلوب فى كنه ذاتك و سكرها براح محبّتك هيهات هيهات لقد خاب
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال مزيّن .