حاجت سؤال نيست ، مرا از ديدن تو ترسى غالب شده و هنوز هم زايل نگشته است .
پرسيدم : چه چيز باعث ترس تو شد ؟ اى دوست من ! گفت :
« بطالتك فى يومشغلك ، و تركك الزّاد ليوم معادك ، و وقوفك على الظّنون ، يا ذا النّون ! »
به بطالت گذراندن روزگار در زمانى كه بايد سرگرم باشى و رها كردن تو توشه اندوزى براى روز معادت و تكيه كردنت بر گمانها ، مرا به ترس واداشت ، اى ذواالنون !
گفتم : خدا كريم است ، كسى از او چيزى نخواسته ، مگر اين كه به وى داده است .
گفت : بله ، چنين است .
« إذا فقد العمل الصّالح والتّوفيق ؟ »
وقتى كه عمل صالح و توفيق نداشته باشد چه ؟
پس از اين گفتار از خود بيرون شده و بر زمين افتادم ، و بدان حال بودم تا آن كه روز بر آمده بود . از گرمى هوا متنبّه گشتم ، سر بلند كرده ، اثرى از آن جوان نديدم ، برخاسته روى به راه گذاشتم . تا كنون مرا حسرت ديدار آن جوان در دل است و در هيچ مكانى نشانى از وى نيافتم . « 1 »
( 1158 ) جوان مجهول
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - گويد : وقتى از جماعتى اهل فضل و معرفت شنيدم كه در كوه لگام جوانى است از اهل حال ، كه لحظهاى بىعبادت ننشيند و دقيقهاى گريه و زارى از خوف خداوند نباشد . به قصد ديدن وى بدان سو شدم ، چون نزديك به
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .