( 1155 ) جوان مجهول
يكى از اهل معرفت گويد : روزى در بازار برده فروشان مىگذشتم ، جوانى را ديدم بر روى زمين افتاده و جماعتى بر گرد او ايستادهاند . پرسيدم : اين جوان را چه پيش آمده ؟ گفتند : چون از اين مكان مىگذشت ، شنيد شخصى اين آيه مىخواند :
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ ؟
« 1 »
آيا براى كسانى كه ايمان آوردهاند هنگام آن نرسيده كه دلهايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده نرم [ و فروتن ] گردد .
چون اين آيه بشنيد ، بدين سان كه مىبينى فريادى بزد و بيفتاد .
در اين حال به هوش آمد ، چشم گشود و به من نگاهى كرد ، و اين ابيات را بخواند :
ألم يأنِ للهجران أن يتصرّما * و للغضّ غصن البان أن يتبسّماً
آيا وقت آن نرسيده كه هجران از بين برود و وقت آن نرسيده كه تنگى نفسى كه به واسطهى
شاخهى درخت بان [ مانند زيتون ] حاصل شده از بين رفته و تبسمى نمايد .
و للعاشق الصّبّ الّذى مات وانحنى * أما آن أن تبكى عليه و ترحما
و براى عاشق سرگردانى كه مرده است و پشتش خم گشته آيا وقتش نشده كه بر او گريه كنى
و ترحّم نمايى .
كتبتُ بماء العيش بين جوانحى * كتاباً على نفس الوشاة منمنماً
با آب زندگى بين اعضا و جوارحم نامهاى نوشتم كه عليه سخن چينان تمام شد .
پس از خواندن ابيات فريادى بر كشيد و جان داد .
هامش
( 1 ) . سورهى حديد ، آيهى 16 .