مكان وى رسيدم ، آوازى غريب به گوش مىآمد ، چون گوش فرا دادم ، كسى با ناله و زارى اين دو بيت را مىخواند :
يا ذا الّذى أنس الفؤاد بذكره ! * أنت الّذى ما إن سواك أريد
اى كسى كه دل به يادت انس پيدا كرده ، تو آن كسى هستى كه غير تو را اراده نمىكنم .
يفنى اللّيالى والزّمان بأسرّه * و هواك غَضٌّ فى الفؤاد جديد
شبها و زمان از بين مىروند در حالى كه ميل به تو در دل ، جديد و تازه است .
در پى آن صورت پيش رفتم ، جوانى خوش سيما و خوش حنجره و نيكو آواز ديدم ، كه از فرط رياضت و عبادت زرد و ضعيف و لاغر گشته ، واله و حيران نشسته بود . بر وى سلام كردم . جواب داد و اين ابيات بخواند :
أعميتُ عينى عن الدّنيا و زينتها * فأنت والروح منّى غير مفترق
چشمم از دنيا و زينتش كور است ، پس تو و روح از من جدا نشدنى هستيد .
إذا ذكرتُك وافى مقلتى ارقّ * من أوّل اللّيل حتّى مطلع الفلق
وقتى تو را ياد مىكنم محل پختن و جوششم [ قلبم ] بتمامه رقيق مىشود از اول شب تا
طلوع صبح .
و ما تطابقت الأهداق عن سنّة * إلّا رأيتك بين الجفن والحدق
و چشمها از چرت روى هم نمىآيد مگر اين كه تو را بين پلك و حدقهى چشم [ كنايه از نهايت نزديكى است ] مىبينم .
پس گفت : اى ذوالنّون ! تو را چه شده كه به طلب ديوانگان و صحرا نشينان برخواستهاى ؟ گفتم : آيا چون تويى مىتواند ديوانه باشد ؟ گفت : اهل ظاهر بدين قسم دانند . گفتم : از تو سؤالى دارم . گفت : بگو . گفتم : كه را دوست دارى و براى چه از خلايق قطع علاقه و انس نمودهاى و در بيابانها و كوهستان منزل گزيدهاى ؟ به من