مىرفت ، در كمال آسايش و تكبّر و وقار ، گويى در صحن خانه خود قدم بر مىدارد .
گفتم : اين چه حالت است ؟ و اين چگونه راه رفتن ؟ گفت :
« هذه مشيّة الفتيان خدّام الرّحمن . »
اين راه رفتن جوانهايى است كه خادم خداوند مهربان مىباشند .
سپس اين رباعى را بخواند :
أتيتُك افتخاراً غير أنّى * أذوب من المهابة عند ذكرك
با افتخار نزد تو آمدم جز اين كه از ترس و هيبتت هنگام يادت آب مىشوم .
و لو أنّى قدرتُ ، لَمُتُّ شوقاً * و إجلالًا لأجل عظيم قدرك
اگر مىتوانستم ، از روى شوق و به خاطر تعظيم ارزش بزرگ تو مىمردم .
پرسيدم : بىزاد و راحله چگونه مىروى ؟ چگونه روز به شب مىآورى ؟ نگاهى تند به من كرد و گفت : آيا بندهى ضعيفى ، چون قصد خدمت آقاى بزرگ و جواد نمايد ، طعام و شراب همراه خود به خانه او خواهد برد ؟ اگر چنين كند ، آن آقا چنين بندهاى را يقيناً از درگاه خود خواهد راند . چون قصد خدمتش كنى ، او كفيل امور تو از هر جهت خواهد بود . اين بگفت از من غايب شد . « 1 »
( 1153 ) جوان مجهول
نقل است ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - مىگذشت ، ديد كودكان مردى را با سنگ مىزنند . پرسيد : از اين مرد چه مىخواهيد ؟ گفتند : مردى ديوانه است ، با اين حال گمان مىكند خدا را مىبيند . نزديك رفته ديدم جوانى است به سيماى عارفان ، سلام كردم و گفتم : اين كودكان گمان مىكنند تو خدا را مىبينى . گفت :
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال فارمدى .