كه در زير درختى به نماز مشغول بود ، نزديك رفته سلام كردم . جواب داد . و نماز را مختصر نمود ، اما تكلّمى نكرد و فقط با انگشت سبّابه اين دو بيت بر خاك نوشت :
منع [ إمنع ] اللّسان من الكلام ، لأنّه * كهف البلاءِ ، و جالِب الآفاتِ
زبان را از سخن گفتن منع كن ؛ زيرا او پناهگاه بلاء و جلب كنندهى آفتهاست .
فإذا نطقتَ ، فكن لربّك ذاكراً * لا تنسه ، واحمَده فى الحالات
پس وقتى سخن مىگويى پروردگارت را ياد كن ، او را فراموش نكرده و در تمامى حالات
او را ستايش كن .
سپس گريه شديدى كرد ، و دو بيت ديگر نيز با انگشت خود بر زمين نوشت :
[ و ] ما من كاتب إلّاسيبلى * و يبقى الدّهر ما كتبت يداه
هيچ نويسندهاى نيست مگر اين كه مىپوسد و روزگار باقى مىماند كه دستان او چيزى
ننوشته است .
فلا نكتب بكفّك غير شىء * يسرّك فى القيامة أن تراه
پس با دستانت ننويس غير از چيزى كه در قيامت خوشحال باشى كه آن را ببينى .
پس از نوشتن اين دو بيت فريادى كشيد و بيفتاد . چون نزديك شدم ، روح از بدنش مفارت كرده بود . خواستم اسباب تجهيزش فراهم سازم ، صدايى شنيدم كه : به يك سو شو ، غسل و دفن وى با ملايكه است . كنار ايستادم و در پاى درختى قدرى نشسته و قدرى نماز خواندم ، چون مراجعت نمودم ، اثرى از جسد وى نيافتم . « 1 »
( 1152 ) جوان مجهول
ابوعلى فارمدى - متوفى به سال 477 - مىگويد : جوانى را در راه مكّه ديدم كه پياده
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .