- آن دل كه قبول يافت در بازارش * از هر دو جهان فزون بود مقدارش
هرگز نشود راست سروكار دلى * تا جان نكند بعشق دل در كارش
بىياد تو دم زدن ، گناهى است عظيم * بى وصل تو زيستن ، عذابى است اليم
اين عشق تو در دلم نه چيزى است حديث * سوگند به جان تو كه سرّى است قديم
از آن چه برفته است ، دل شاد مكن * برآن چه نيامده است ، فرياد مكن
حالى دم نقد وقت خود را درياب * از آمده و نيامده ، ياد مكن
يا رب تو بفضل خويش بيدارم كن * از مستى و جهل زود هشيارم كن
از بادهى معرفت كه آن است مراد * اى جان جهان يكى دو در كارم كن
اى دل زحديث عشق خاموش مكن * ذوق مىعاشقان فراموش مكن
گر مىخواهى كه از غم آزاد شوى * جز حلقهى بندگيش در گوش مكن
اى نفس به ترّهات مشغول مشو * واندر سر راه حال خود غول مشو
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 38
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٨