فناى خود و بقاء حقّ و هكذا متوجّه سازند ؛ استاد هم نظرش باشاگرد چنين است . و چنان چه سالك در اثبات خود و كمال خود كوشد ، يا عملى كند تا كمالش ظاهر گردد ، استاد را بيشتر به رنج و تعب انداخته ؛ زيرا استاد همه همّش اين است كه چشم كمال بين نفسش را بدوزد و چشمى كه كمال حقّ ببيند بگشايد ، و وى در اثبات خود كوشد .
- سالك بايد در كمين نفس خود باشد ، هر چشمى كه به كمال خود مىگشايد ، آن را ببندد ، والّا تا خبر شود ، مىبيند نفس از هر سر مويى چشم به ديدن خود گشوده ، و از ديدن كمال حقّ كور گشته .
شعر
- گفتم كه زغصه مشكلى بنويسم * وز محنت هجر حاصلى بنويسم
كو دل ؟ كه به دو حال دلى شرح دهم * كو دست ؟ كزو درد دلى بنويسم
صد خانه اگر به طاعت آباد كنى * زآن به نبوَد ، كه خاطرى شاد كنى
گر بنده كنى به لطف ، آزادى را * به زآن كه هزار بنده آزاد كنى
اى دوست چو يار بر سر عهد و وفاست * از شحنه و قاضيان مرا بيم چراست ؟
ساقى تو بيا زجام وحدت در ده * مطرب تو بزن نوا كه امشب شب ماست
بىياد تو دم زدن و بال است اى دوست * بى تو نفَسى هزار سال است اى دوست