گفت : سبحان اللَّه ! تو با وجود اين كه عارف هستى و با زبان معرفت سخن مىگويى [ حال مرا ] از من مىپرسى ؟ ذوالنّون گفت : سزاوار است كه جواب سؤال كننده داده شود . آن زن گفت : بله ، محبت در نزد من اول و آخرى دارد ، پس اول آن شيفتگى دل به ياد محبوب و اندوه دايمى و پيوسته اظهار شوق نمودن است . پس [ اهل محبت ] وقتى به بالاترين درجهى اين حالات رسيدند ، خلوت جويى و يافتن مكانهاى خلوت ايشان را از طاعات و عبادات مشغول مىكند . سپس شروع كرد به فرياد برآوردن و گريه كردن و اين شعر را خواند :
احبّك حبّين : حبَّ الهوى * و حبّاً لِانّك أهلٌ لِذاكا
تو را به دو دوستى و محبت ، دوست مىدارم : يكى محبت عشق و ميل دلم و
ديگر محبتى كه تو اهل آن هستى .
فأمّا الّذى هو حبّ الهوى * فذكر شغلتُ به عن سواكا
پس محبت عشق و دلدادگى عبارت است از ياد كردنم [ تو را ] به گونهاى كه
از غير تو بريده و تنها به تو مشغول مىگردم .
و أمّا الّذى أنت أهل له * فكشفُك للحجُب حقّ [ حتّى ] أراكا
و اما آن محبتى كه تو اهل آن هستى ، عبارت است از پرده برداشتن و رفع
حجابها به وسيله تو تا تو را مشاهده نمايم .
فما الحمد فى ذا و لا ذاك لى * و لكن لك الحمد فى ذا و ذاكا
بنابراين ، ستايشى در اين محبت و آن محبت براى من نيست ، بلكه حمد و
ستايش در هر دو فقط براى توست .
« ثم شهقت شهقةً ، فإذا هى قد فارقت الدّنيا . »
سپس آن زن فريادى برآورد ، و ناگهان ديدم كه از دنيا جدا گشته و جان سپرده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال سعيد بن عثمان .