ببرد . » پس رفتند و خرما و پسته و گردو خريدند و از من خواستند كه آنها را بپذيرم . و من قبول نمودم و به ايشان گفتم : چرا اين زن سخن نمىگويد ؟ گفتند :
اين زن مادر ماست ، سى سال است از ترس اين كه لغزشى براى او پيدا شود به غير از قرآن سخنى نمىگويد . « 1 »
( 865 ) امرأه مجهوله
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - گويد : وقتى در مكه معظّمه به طواف مشغول بودم ، ناگاه نورى ديدم كه از محلّ طواف ظاهر گرديد ، تكيه بر خانه داده متفكّر بودم ، كه آن نور چيست ؟ و از آن كيست ؟ در آن حال نالهى حزينى به گوشم رسيد . نزديك رفتم ، ديدم كنيزكى نيكو رخسار به جامهى كعبه آويخته ، مىنالد و مىگويد : اى خداوند ! و اى خالق من ! جز هواى تو در دل مرا چيزى نيست و غير تو مقصودى و جز توأم محبوبى نباشد . افسوس من بر آن است كه اشك سرخ و چهره زردم را در هواى تو رسوا ساخت . و اين ابيات بخواند :
أنت تدرى يا حبيبى ! من حبيبى ! أنتَ تدرى * و نحول الجسم و الدّمع يبوحان بسرّى
اى محبوب من ! تو مىدانى كه محبوب من كيست و تو مىدانى و لاغرى جسم و
اشك چشمم راز مرا آشكار و فاش مىكنند .
قد كتمتُ الحبَّ حتّى * ضاق بالكتمان صدرى
عشق و محبّتم را كتمان نمودم تا جايى كه از پوشاندن آن سينهام به تنگ آمد .
و باز ادامه داد : الهى ! به حقّ آن كه دوستار منى ، مرا بيامرز ، اگر چه از بسيارى گناه رويى سياه دارم . نزديكتر رفتم و گفتم : بهتر آن بود ، بگويى به حقّ آن كه دوستدار توأم ! اين چه جرأتى است و از كجا اطمينان دارى كه حقّ دوستدار تو باشد ؟ گفت : اين سخن به فهم تو در نيايد . مگر آيهى :
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ
« 2 » ؛ ( پس به زودى
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال واسطى .
( 2 ) . سورهى مائده ، آيهى 54 .