فقال لها : إنّى أخوك ذوالنّون ، و لستُ من أهل التّهم . فقالت : مرحباً ! حيّاك اللَّه بالسّلام . فقال لها : ما حملك على الدّخول إلى هذا الموضع ؟ فقالت : آية فى كتاب اللَّه - تعالى -
أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها
« 1 » ، فكلّما دخلتُ إلى موضع يُعصى فيه ، لم يهننى [ لم يهنئنى ] القرار فيه بقلب قدأبِ هلته شدّةُ محبّته ، وهامَ بالشّوق إلى رؤيته . فقال لها : صِفى لى . فقالت : يا سبحان اللَّه ! أنتَ عارف تكلّم بلسان المعرفة ، تسألنى ؟ فقال : يحقُّ للسّآئل الجواب . فقالت : نعم ، المحبّة عندى لها أوّل و آخر ، فأوّلها لهج القلب بذكر المحبوب ، والحزن الدّآئم ، والتّشوّق اللّازم ؛ فإذا صاروا إلى أعلاها ، شغلهم وجدانُ الخلوات عن كثير من أعمال الطّاعات . ثمّ أخذت فى الزّفير و الشّهيق ، و أنشأت تقول :
در بيابانى كه بنى اسرائيل در آن سرگردان شدند با ذوالنّون بودم ، و در حالى كه راه مىرفتيم ناگهان شَبَح و سياهىاى را ديديم كه روى مىآورد . گفتم : كه اى استاد ! سياهى و شبحى را مىبينم . ذوالنّون به من گفت : نگاه كن ، كه غير از صدّيقين در اين جا قدم نمىگذارند ، پس نگاه كردم و ديدم كه زنى است . گفتم : او زنى است ، ذوالنّون گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه او صدّيقه است ، به سوى او شتافت ، و بر او سلام كرد ، و وى جواب سلامش را داد و گفت : مرد كجا و سخن گفتن با زنان ؟ ذوالنّون به او گفت : من برادرت ذوالنّون هستم ، و اهل تهمت و گمان بد نيستم . پس به ذوالنّون گفت : خوش آمدى و خداوند تو را همراه با سلامتى و تندرستى زنده بدارد . ذوالنّون به او گفت : چه چيزى سبب شد كه به اين مكان داخل شوى ؟ آن زن در جواب گفت : آيهاى در كتاب خداوند متعال : « آيا زمين خدا وسيع و گسترده نبود تا در آن هجرت كنيد . » پس هرگاه در جايى كه در آن معصيت خدا مىشود وارد شدم ، قرار گرفتن و ماندن در آن برايم گوارا نگرديد ، زيرا دلم را شدّت محبّت او رها و سرگردان نموده و به جهت شوق به ديدارش سرگشته و ديوانه گرديده . ذوالنّون به او گفت : [ حالت خود را ] براى من توصيف نما . زن
هامش
( 1 ) . سورهى نساء ، آيهى 97 .