گفت : نه ، گفتم : چرا ؟ گفت : زيرا گريستن مايهى آسودگى و راحتى دل و پناهگاهى است كه به آن پناه مىبرد و دل هيچ چيز را سزاوارتر از فرياد زدن و ناليدن نهان نمىكند ، پس وقتى كه اشك چشم جارى گشت ، دل راحت و آسوده مىگردد و اين نشانهى ناتوانى طبيبان است كه درد و بيمارى را از بين مىبرند .
ذوالنّون گويد : از كلام او شگفت زده شده و درماندم . سپس به من گفت : تو را چه شده است ؟ گفتم : از اين سخن تو تعجب كردم ، گفت : زخمى را كه از آن پرسيدى ، فراموش نمودى ؟ گفتم : نه ، من از خواستن امور بيهوده بىنياز نيستم . گفت :
راست گفتى ، محبت پروردگارت سبحانه را داشته باش و به او ميل و اشتياق بورز ؛ زيرا او روزى بر كرسى كرامت خود بر اوليا و دوستانش تجلى مىكند و جامى از محبت خود را به آنان مىچشاند كه ديگر هيچ گاه تشنه نمىگردند .
ذوالنّون گويد : سپس شروع به گريه كرد و ناله و فرياد برآورد ، در حالى كه مىگفت : سرور من ! تا به كى مرا در خانهاى [ دنيا ] نگاه مىدارى كه كسى را نمىيابم كه بر گريه كردن در روزگار زندگانىام يارى نمايد ، سپس مرا رها كرد و گذشت . « 1 »
( 868 ) امرأه مصريّه
امام يافعى ، عبداللَّهبن اسعد - متوفى به سال 768 - يكى از مشايخ اهل معرفت نقل مىكند كه : در نواحى مصر زنى سى ساله را ديدم كه در زمستان و تابستان ، واله و حيران ، بر دو پاى ايستاده بود ، نه شب مىنشست و نه روز و از آفتاب و باران پناهى نداشت و افعىها و مارها به گرد وى در مىآمدند . « 2 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .
( 2 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 612 ، در روض الرّياحين .