فناديتُ : يا داود ! يا زكريّا ! يا يحيى ! فخرج إلىَّ ثلاثةُ فتيان من بين الرّحالات ، فقالوا : آمنّا ، و ربِّ الكعبة ، ضلتِ منذ ثلاثة ، فأنزلوها ، فقرأت :
فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ
« 1 » فغدوا فاشتَروا تِمراً وفستقاً و جوازاً ، و سألونى قبولَه ، ققبلتُه ، فقلتُ لهم : مالها ، لاتتكلّم ؟ قالوا : هذه إمنا لا تتكلّم منذ ثلاثين سنةً إلّا بالقرآن ، مخافة أن تزل . »
هنگامى كه در عرفات وقوف كرده بودم ، زنى را ديدم كه مىگفت : « هر كس را كه خدا هدايت كند ، گمراه كنندهاى براى او نخواهد بود و هر كس را كه خدا گمراهش كند ، هدايت كنندهاى براى او نخواهد بود . » گفتم : كيستى ؟ گفت : زن گمشدهاى هستم . پس از شتر خود پايين آمدم و به او گفتم : اى زن ! داستان تو چيست ؟ وى اين آيه را خواند : « از هر چه علم و آگاهى ندارى ، پيروى مكن كه همانا گوش و چشم و دل ، همهى اينها مورد سؤال و بازخواست واقع مىشوند . » پس در دلم گذشت : كه از اشراف است و به كلام ما اعتنايى ندارد ، به او گفتم : از كجا آمدهاى ؟ گفت : « منزّه است خدايى كه شبانه بنده خود را از مسجد الحرام به مسجدالاقصى سير داد . » پس او را بر شتر خود سوار نمودم و جلو افتادم و شتر را كشيدم تا او را به منازل اهل بيت المقدس ببرم . وقتى به وسط منزل رسيدم ، به او گفتم : اى فلانى ! چه كسى را صدا زنم ؟ اين آيه را خواند : « اى داود ! به راستى كه ما تو را در زمين جانشين [ خود ] قرار داديم . » ، « اى زكريّا ! همانا ما تو را به پسرى بشارت مىدهيم . » « اى يحيى ! كتاب را با نيرومندى بگير . » پس صدا زدم : اى داود ! اى زكريا ! اى يحيى ! آن گاه سه جوان از ميان منزلها بيرون آمدند و گفتند : به پروردگار كعبه سوگند ، كه ايمان آورديم ، سه روز است كه گم شده است . پس او را از شتر پايين آوردند ، وى اين آيه را خواند : « پس يكى از شما اين ورقه را به شهر
هامش
( 1 ) . سورهى كهف ، آيهى 19 .