تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
مىآيم ، او غايب مىگردد . حضور او در غيبت من است ! هر چند زارى مىكنم ، مىگويد : يا من باشم ، يا تو . جنيد رو به حاضرين كرد و گفت : بنگريد كسى را كه متحيّر حق تعالى است . پس به نورى گفت : چنان بايد ، كه نهان و آشكارا ، تو ، تو نباشى ، همه او باشد . حكايت كرده‌اند كه وى مىگفت : پيرمردى ضعيف را ديدم كه با تازيانه مىزدند ؛ ولى وى فرياد نمىكرد و صبر مىنمود ، چون به زندانش فرستادند ، در عقبش رفتم و گفتم : اى پير ! تو چنين ضعيف و بىقوّت ، بر زخم چون صبر كردى ؟ گفت : اى فرزند ! به همّت ، بلا توان كشيد ، نه به تن . گفتم : به نزد تو ، صبر چيست ؟ گفت : آن كه در بلا آمدن را چنان پندارد ، كه از بلا بيرون رفتن . پرسيدم : راه به معرفت چيست ؟ گفت : هفت درياست از نار و نور ، چون از اين هفت بگذرى ، به معرفت خلق اولين و آخرين را به يك لقمه فروبرى . گفتار - سال‌ها مجاهده كردم و در به روى خود بستم و پشت بر خلق نمودم و رياضها كشيدم ، راه بر من گشوده نشد . با خود گفتم : كارى بايد كرد ، تا گشايشى حاصل شود ، يا تن نابود گردد . پس خويش را خطاب كردم : سال‌هاست به مراد خود خوردى ، ديدى ، شنيدى ، گفتى ، رفتى ، آمدى ، خُفتى ، برخاستى ، عيش كردى ، شهوت راندى ، بايد فكر چاره و در بند حقوق حقّ شوى ، تا صاحب دولت گردى و گرنه در راه حق فرومانى . پس چهل سال چنين كردم و مىشنيدم كه دل‌هاى اهل معرفت لطيف است ، به طورى كه هر چه بينند و شنوند ، سرّ آن دانند ؛ ولى اين معنى را در خود نمىيافتم . گفتم : قول انبيا و اولياى حقّ است ، اشكال در من است و آن جا خلاف راه ندارد ، پس از آن گفتم : در خود فرو شوم و ببينم اشكال از كجاست . به خود فرو رفتم و آفت را يافتم ديدم نفْس با دل من يكى شده ، هر چه به دل مىآيد ، نفس حَظِّ خويش بر مىگيرد و بر جاى مىماند و