آن غيور است ، آن غيور پرده دار * جز سرِ تسليم ، پيش او ميار
گر كُشد يا بخْشدت ، تسليم كن * در ره او ، ترك خوف و بيم كن
چون تو را خواهد كه آنِ آن شوى * عندليبِ گلسْتان آن شوى
سوى خود مىخواندت با صد شتاب * ور نرفتى ، مىكشد با صد طناب
سوى خود در خاك و خونت مىكشد * جان فدايش ! بين ، كه چونت مىكشد
مىكشد گاهى به خشم و گَه به ناز * رشته گه كوته كند ، گاهى دراز
چون كه مىخواند ، روان شو سوى او * سينه و سر كن قدَم ، در كوى او
گه به زانو ، گه نشسته ، گه به سر * راه كوى دلكش او مىسپر
و همچنين مىسرايد :
- اى خضر مبارك پى ! بنماى به من راهى * سرگشته چنين تاكى ، مانم به بيابانها ؟
دامن مكش از دستم ، اى بت ! كه به امّيدت * يك باره كشيدستم ، دست از همه دامانها
پروانه صفت گردم ، گِرد سر هر شمعى * از روى تو چون روشن ، شد شمع شبستانها
مقصود من محزون ، از باغ تماشا نه * چون بوى تو دارد گل ، گردم به گلستانها
اندر آن كوى ، كه سرها همه شد خاك ، آنجا * جهد كن ، زود برس ، اى دل غمناك ! آن جا
در خرابات مغان ، جاى هوسناكان نيست * دلِ پُر خون طلبند و تن صد چاك آن جا « 1 »
هامش
( 1 ) . طبقات اعلام الشيعه ( الكرام البرره ) ، ج 1 ، ص 117 ، شمارهى 227 ؛ ج 1 ، ص 448 ؛ روضات الجنّات ، ج 1 ، ص 95 .