تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
- تا تو را خواند برو با عزّ و ناز * ورنه ، خواهد بردنت با تُرك و تاز چون كه خود رفتى بَرش ، نازت كشد * پيش باز آيد به خود ، بازت كشد ور ببُردت سوى خود ، نازت كند * گه ببندت ، ورگهى بازت كند گه نوازد ، گه بسوزد از كرم * گه شكر ريزد به كامت ، گه سمّ ليك سمّش ، داروى جان پرور است * آتش او ، زآب حيوان خوش‌تر است چون روى در كوى پاكان اى پسر ! * پاك كن هم جسم و هم جان سر بسر پاك و پاكيزه است چون جانان ما * پاك خواهد جسم ما و جان ما پاك جسم و جان ز هر ادبار كن * وآنگهى عزم ديار يار كن كوى جانان ، بارگاه حضرت است * كعبه‌ى بيت الحرام عزّت است همچو طفلان ، پر هوسناكى هنوز * در پى بازى با خاكى هنوز يا سرِ سوداى گوناگون ببر * يا بكن سوداى ما ، بيرون ز سر من همى گويم : كه اى سلطان داد ! * سعى بىتوفيق تو ، باد است باد بادپيمايى خدايا ! تا به چند * يك عنايت كن ، خلاصم كن ز بند اين دل ناشاد من را ، شاد كن * هم ز بند غير خود ، آزاد كن
مرغىام در گردنم افتاده دام * از تو مىجويم رهايى ، والسلام نَفْس اگر خوانَد تو را سوى حرم * منتظر بنشانده آن جا ، صد صنم مُصحَفى گر بخشدت ، كاين را بخوان * مُصحَفش از مسجدى ، دزديده دان رهنمايى گر كند ، ميدان يقين * دزدها دارد در آن ره ، در كمين گر به مسجد خواندت بهرِ نماز * حيله‌اى دارد ، دو چشمان دار باز رَهْزن است او ، كى نمايد رهبرى ؟ * كى ز ابليسى سزد پيغمبرى ؟ اندر اين رَه جان من ! با هوش باش * پاى تا سر ، چشم باش و گوش باش چشم باش ، اما چه چشمى ؟ تيز بين * گوش ، اما گوش خالى از طنين دست از اين اسباب بىحاصل بدار * دامن لطف مسبِّب دست آر