كار آتش بايدت آموختن * روز و شب از پاى تا سر سوختن
هر كه در كوى رضا دارد مقام * جستن دفع قضايش شد حرام
آن دلى كه كاندر رضايش شاد شد * از غم هر دو جهان ، آزاد شد
بر مرادش كارها باشد همه * بر رضاى او رود خورشيد و مه
بى قضا و بىرضايش يك نفَس * بر نيايد از گلوى هيچ كس
احتياج از او و استغناء ازو * ديدهاى گر كور و گر بينا از او
هر عزيزى را عزيزى داده او * جمله ناچيزى و چيزى داده او
عزّت از او ، گنج از او ، دولت از او * ذلّت از او ، رنج از او ، محنت از او
درد از او ، درمان از او ، بيمار از او * گُل از او ، گلشن از او و خار از او
چون كه بنده در رضايش محو شد * هيچ چيزى را نخواهد بهرِ خود
مىنبيند خويشتن را در ميان * مى نجويد غير آن سلطان جان
گر بميرد جمله فرزندان او * خندد و گويد : همى قربان او
ملك و مالش رفت اگر يكسر به باد * گويد : آنها هم نثارِ شاه باد !
اين چنين كس ، پس چرا گويد دعا ؟ * لابِهْ كى آرد پى دفع قضا ؟
جز مگر چون او دعا فرموده است * طالب عجز و دعاهاى وى است
گر دعا و عجز مىآرد به پيش * كى غرض دارد ازو مطلوب خويش ؟
استجابت هم نخواهد از دعا * چون گدايى باشد او را مدّعا
در دعا گويد كه اى يار عزيز ! * مىنخواهم ، مىنخواهم هيچ چيز
من نخواهم جز گدايى اى خدا ! * من گدايم ، من گدايم ، من گدا
از گدايى ، من گدايى خواستم * نى گداى گِردِه و حلوا ستم
بندهى او شو ، كه جاويدان شوى * شو گداى او ، كه تا سلطان شوى
خدمت او ، زشت را زيبا كند * ذرّه را خورشيد جان افزا كند
شب به ياد او به بستر نِه قدم * تا شود بستر ، گلستان ارم