تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
كار آتش بايدت آموختن * روز و شب از پاى تا سر سوختن هر كه در كوى رضا دارد مقام * جستن دفع قضايش شد حرام آن دلى كه كاندر رضايش شاد شد * از غم هر دو جهان ، آزاد شد بر مرادش كارها باشد همه * بر رضاى او رود خورشيد و مه بى قضا و بىرضايش يك نفَس * بر نيايد از گلوى هيچ كس احتياج از او و استغناء ازو * ديده‌اى گر كور و گر بينا از او هر عزيزى را عزيزى داده او * جمله ناچيزى و چيزى داده او عزّت از او ، گنج از او ، دولت از او * ذلّت از او ، رنج از او ، محنت از او درد از او ، درمان از او ، بيمار از او * گُل از او ، گلشن از او و خار از او چون كه بنده در رضايش محو شد * هيچ چيزى را نخواهد بهرِ خود مىنبيند خويشتن را در ميان * مى نجويد غير آن سلطان جان گر بميرد جمله فرزندان او * خندد و گويد : همى قربان او ملك و مالش رفت اگر يكسر به باد * گويد : آن‌ها هم نثارِ شاه باد ! اين چنين كس ، پس چرا گويد دعا ؟ * لابِهْ كى آرد پى دفع قضا ؟ جز مگر چون او دعا فرموده است * طالب عجز و دعاهاى وى است گر دعا و عجز مىآرد به پيش * كى غرض دارد ازو مطلوب خويش ؟ استجابت هم نخواهد از دعا * چون گدايى باشد او را مدّعا
در دعا گويد كه اى يار عزيز ! * مىنخواهم ، مىنخواهم هيچ چيز من نخواهم جز گدايى اى خدا ! * من گدايم ، من گدايم ، من گدا از گدايى ، من گدايى خواستم * نى گداى گِردِه و حلوا ستم بنده‌ى او شو ، كه جاويدان شوى * شو گداى او ، كه تا سلطان شوى خدمت او ، زشت را زيبا كند * ذرّه را خورشيد جان افزا كند شب به ياد او به بستر نِه قدم * تا شود بستر ، گلستان ارم