رو به سوى خلوت جانان بيار * جسم و جان بگذار و جان جان بيار
جسم و جان ، محرم در اين دربار نيست * غير جان جان ، جان را بار نيست
محفل انس است و خلوتگاه ناز * ميزبان ، شاهنشه مهمان نواز
عشق ، خود سرمايهى هر شادى است * بندگى در عشق يار ، آزادى است
خواجگى عشق است ، جز او بندگى * جز براى عشق نبود زندگى
خاصه آن كو بندهى عشق حق است * عشقباز آن جمال مطلق است
هر كه زين كوثر ، شرابى نوش كرد * جمله غمهاى جهان ، فَرْموش كرد
او نمىخواهد به جز مطلوب دوست * هر چه باشد ، بىشكى مطلوب او است
جان خود خواهد ، ولى بهر نثار * پرورد ، ليك بَهر دردِ يار
رو فدا كن جان جان در راه او * جان جان ، قربان روى ماه او
چيست طىُّ الأرض ؟ دانى اى پسر ! * داده اندر راه جانان ، جان و سر
آن شهادت هست طَىُّ الأرضِ تو * گشته اكنون اين شهادت ، فرض تو
نيست منظور شهادت اى فلان ! * سر نهادن زير تيغ دشمنان
نِى همى غلطيدن اندر خون خويش * نِى ز تيغ و نيزه كردن سينه ، ريش
بلكه باشد كشتن نفس و هوا * در هواى دوست ، خوردن غوطهها
دل ز مهر جان و تن پرداختن * جان و تن را ، پيش او انداختن
اى تو در بازار اين دنياى دون * مشترىها باشدت ، از حد فزون !
يك خريدار دگر باشد تو را * پادشاه جمله شاهانش گدا
عقدِ ايجابش اگر جويى ؟ همين * إنَّ أَللَّهَ اشْتَرى مِن مُؤمنين « 1 »
مانده از تو يك قبول اى نيكبخت ! * سر بجنبان ، تكيه زن بالاى تخت
بندهى او گرد ، پس آزاد زى * روغم او خور ، ز هر غم شادزى
هامش
( 1 ) . اشاره به آيهى 111 از سورهى توبه :إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ؛ ( در حقيقت ، خدا از مؤمنان ، جان و مالشان را به [ بهاى ] اين كه بهشت براى آنان باشد ، خريده است ) .