تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
- هست جان از عالم امر خدا * هم فزايد طاعتش ، عز و بها چون كه طاعت با خلوص آمد قرين * روح با معبود آمد همنشين بنده گر گيرد در اين ره راحله * از عمل در طاعت و در نافله مىدهد او را به بزم قرب جاى * تا نبيند ، نشنود ، جز از خداى اى خدا ! اى از تو نور كاينات ! * اى زتو نور ظهور كاينات ! نور هر بودى ، ز نور بود توست * هر كمالى رشحه‌اى از جود توست اى خدا ! ما را به جز پندار نيست * هم از اين پندار ، جز آمار نيست پرده‌ى پندار ما را پاره كن * وهم را از كوى ما آواره كن اى خدا ! دستى ، كه كار از دست رفت * فرصتى ده ، روزگار از دست رفت عاشقان را جسم و جان در كار نيست * جسم و جانْشان جز براى يار نيست در ره او جسم و جان را خوار كن * خويش را از جسم و جان بيزار كن هان و هان اى دوستان با وفا ! * پا نهيد اندر بيابان وفا خويش را در راه او فانى كنيد * عيد قربان است ، قربانى كنيد جسم و جان وَقف ره جانان كنيد * بهر جانان ، ترك جسم و جان كنيد در سر كوى بقا ، منزل كنيد * جان ، خلاص از بند آب و گل كنيد كودكان در آب و گل بازى كنند * شير مردان ، فكر سر بازى كنند جان من ، گر عاشقى ، مردانه باش * پيش شمع روى او پروانه باش نيم جانى ده ، عوض صد جان بگير * خاك و خل ده ، لؤلؤ و مرجان بگير گر همى خواهى وصال آن نگار * پا بزن بر هر دو عالم مردوار جنت و دوزخ به جانان كن نثار * دوست را ، با جنّت و دوزخ چه كار ؟
- چون كه ميرانند ، آخر اى عزيز ! * خود بمير و از غم مردن گريز مىتوان تا كى غمِ ايّام خورد ؟ * زنگ از اين بايد از خواطر سِتُرد چاره‌ى اين چيست ؟ دانى جان من * از وجود خويش ، بيرون آمدن