تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
بار سنگين بفكنيد از راحله * تا نياييد از قفاى قافله بفكنيد از دوش خود اين بارها * بارهايى ، بلكه اين بىزارها آن چه دارى اى برادر ! بار نيست * جز خيال و صورت و پندار نيست
- كار تن سهل است ، فكر دل كنيد * نقش باطل را ز دل زايل كنيد دل يكى ، دلدار هم بايد يكى * مى نگنجد در يكى ، دو بىشكى آن چه آن او بوَد بِسپُر به او * حَيْثُ لا يَطمَعْ إليهِ غَيرهُ « 1 » دل بود آيينه‌ى رخسار يار * پرده زين آيينه بفكن ، زينهار ! خالى اين آيينه ، از زنگار كن * پس مقابل با رخ دلدار كن تو مبادا با رقيبان خو كنى * رو به غير آرى و ترك او كنى در دلت بيند اگر سوداى غير * با به جاى او در آن جا ، جاى غير غم فرستد ، تا دلت را خون كند * خون كند وز ديده‌ات بيرون كند اى برادر ! گر تو عاشق نيستى * نيستى آدم ببين ، خود چيستى ؟ هر دلى كآن عشق را نبْود وطن * كاش بادا طعمه زاغ و زغن ! دل كه بىعشق است ، آن را دل مگوى * دور افكن رو دل ديگر بجوى عشق بر هر دل كه آتش بر فروخت * خار سوداهاى فاسد جمله سوخت بال و پر اى مرغ قدسى ! بازكن * تا گلستان ارم پرواز كن آشيانت بود در بستان جان * هين برآ ، اى مرغ جان ! در آشيان بال و پر چون هست ، رخصت نيز هست * از چه اندر دام هستى پاى بست اى تو مهمان شهنشاه قدم ! * خيز و در مهمان سرايش نه قدم اى تو مهمان سراى پادشاه ! * خيز با صد ناز و رو آور به راه هين بيا دولت سراى شاه بين * شوكت آن درگه و خرگاه بين زير پا نِه صفحه‌ى ناسوت را * كن تماشا ، عرصه‌ى لاهوت را
هامش
( 1 ) . آن جا كه غير او در آن طمع ندارد [ و نمىتواند برسد . ]