تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
اعضاى تن خود همه كاويدم و ديدم * در هر رگ و هر پى ، ز غمت نيشترى بود بر رخ دل بگشا ، روزنى از گلشن عشق * تا مگر فارغ از اين عالم پندار شود روز اوّل كه دلم را هوس زلف تو شد * گفتم : اين مرغ ، بدين دام گرفتار شود پاسبان شو بر درِ دل ، روز و شب * تا نيايد كس در آن جز يادِ رَب ياد او در دل همى كن استوار * نام او بر لوح خاطر مىنگار ياد او ، جان تو فرخ مىكند * سينه را درياى پهناور كند دل به اين و آن مده ، اى بوالهوس ! * دل به آن ده ، كآن دلت داده است و بس
هرزه ، دل در بند اين و آن منه * قدر دل بشناس و ارزانش مده هان و هان اى جان من ! هشيار شو * بانگ رحلت مىرسد ، بيدار شو بعد از اين ، دل بندِ خار و خس مكن * آن چه كردى بس بوَد ، زين پس مكن ديو و دد از خانه‌ى دل دور كن * بعد از آن ، آن خانه را پر نور كن بر درِ دل ، منتظر استاده شاه * ليكن از غوغاى غولان بسته راه از دل خود دور كن غوغاى عام * تا شهِ خوبان كند آن جا مقام بنده آن باشد كه بندِ خويش نيست * جز رضاى خواجه‌اش در پيش نيست گر ببرَّد خواجه او را پا و دست * دست ديگر آورد كاين نيز هست وركشد تيغ ، او كشد گردن درست * يعنى اينك گردنم در حكم توست نى ز خدمت مزد خواهد ، نى عوض * نى سبب جويد ز امرش ، نى غرض هر كه پا از حدِّ خود برتر نهاد * سرنگون آخر به چاهى درفتاد بنده بايد پيش خواجه خوار زار * بنده را با خويشتن بينى چه كار ؟ چون كه بيند خويش را مردود شد * از درِ مولاى خود ، مطرود شد اى برادر ! اين رهِ بازار نيست * زاد اين رَه ، درهم و دينار نيست راه عشق است ، اين نه راه شهر و ده * ترك كن ، پس در اين رَه پاى نِه هست اين ره ، راه اقليم فنا * شرط اين ره ، توبه از ميل و هوا