- بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن * بنده بايد بودن و در بيع جانان آمدن
از عتاب دوستان ، چون سايه نتوان در رميد * جان فشاندن بايد و چون سايه بىجان آمدن
تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن * با انده او زشت است اندوه جهان خوردن
همچنين مىسرايد :
- حلقهاى يافتم دو عالم را * دل در آن حلقه چون نگين ديدم
عشق بيفشرد پاى بر نمط كبريا * برد به دست نخست ، هستى ما را ز ما
گر در سموم باديهى « لا » تبه شوى * آرد نسيم كعبهى « إلا اللَّه » ات شفا
طريق عشق ، رهبر برنتابد * جفاى دوست ، داور بر نتابد
به عيّارى توان رفتن ره عشق * كه اين ره ، دامنِتر بر نتابد
هوا چون شحنه شد بر عالم دل * خراج از عقل ، كمتر بر نتابد
سرى را كآگهى دادند از اين سرّ * گرانبارىّ افسر بر نتابد
سر معشوق دارى ، سر درانداز * كه عاشق ، زحمت سر بر نتابد
به وام از عشق ، جانى چند برگير * كه يك جان نازِ دلبر بر نتابد
زكوى عشق ، خاقانى ! برون شو * كه او يارِ قلندر بر نتابد
برون از جهان تكيه گاهى طلب * وراى خرد پيشوايى طلب
قلم بركش و بردو گيتى رقم زن * قدم درنه و رهنمايى طلب كن
خدايان رهزن بسى يا بى اين جا * جدا زين خدايان ، خدايى طلب كن
مگو شاه و سلطان ، اگر مرد دردى * ز رندان وقت آشنايى طلب كن
كليد زبان گر نبودى و بال * كى از خامُشى قفل لب كردمى