تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
همّت و وانگه ز غير ، برگ و نوا خواستن ؟ * عيسى و وانگه به وام ، نيل و بَقَم داشتن ؟ دهر ، سيه كاسه‌اى است ما همه مهمان او * بى نمكى ، تعبيه است در نمكِ خوان او گوهر خود را بدُزد از بُن صندوق او * يوسف خود را برآر از چَهِ زندان او طفلى هنوز و بسته گهواره‌ى فنا * مرد آن زمان شوى ، كه شوى از همه جدا درياب عيش صبحدم تا نگذرد بگذر زغم * كآنگه به عمرى نيمْ دم دريافت نتوان صبح را جوشنِ صورت رها كن ، در صفِ مردان درآ * دل طلب كن ، كز دار مُلكِ دل ، توان شد پادشا تا تو خود را پاى بستى ، باد دارى در دو دست * خاك بر خود پاش ، كز خود هيچ نگشايد تو را شبروان در صبحِ صادق كعبه‌ى جان ديده‌اند * صبح را چون محرمان كعبه ، عريان ديده‌اند عاشقان اوّل طواف كعبه‌ى جان كرده‌اند * پس طواف كعبه‌ى تن ، فرضِ فرمان كرده‌اند به كوى عاشقى شرط است راهِ عقل نارفتن * چو درد عشق پيش آيد ، به صد جان پيشوا رفتن به كوى عشق هم عشق است رهبر ، زآن كه مردم را * به امر پادشا بايد ، به صدر پادشا رفتن