با همه نام و نشان ، نام و نشان از تو كه يافت * به صفت ، ظاهر و بالذّات ، تو ناپيدايى
يافتم تا كه فناى تو بوَد عين بقا * ديگر از سيل فنا ، نيست مرا پروايى
دل جايگاه خداست ، نى جاى ديو و هواست * بر ديو نفس و هوى ، از عشق زن شررى
نبود كمال بشر ، جز عشق چيز دگر * در پيش اهل نظر چون عشق ، كو هنرى ؟
گر زاد رهطلبى ، ور قرب شهطلبى * بر خيز نيمه شبى ، با گريهى سحرى
حق با تو است و تو دور ، او با تو ليك تو كور * كُحْلى از او بطلب ، كن دفع بىبصرى
مطلوب دل نبود جز عشق پاك احد * گر عشق نيست تو را ، ديوى تو نى بشرى
عقلت عِقال تو شد ، مالت وَبال تو شد * دامت خيال تو شد ، كى ره به دو ببرى ؟
نفس است دشمن تو ، ابليس رهزن تو * صد پرده تو تا كى به پرده درى
از بند تن نَجَهى ، تا دل به حق ندهى * و ز هر خطر نرهى ، تا ره به دل نبرى
تو در حجاب خودى ، كى سفر كنى به خداى * ز خود سفر كن اگر قصد اين سفر دارى
خبر چهگيرى از اوضاع و دورِ فلك * زخود بگير خبر ، گر سرِ خبر دارى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 189
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨٩