- راه ناكامى گرفتم پيش ، اندر عشق تو * تا بگيرد چشمم از ديدار تو كام دگر
جان را فداى دل كن اگر عارفى ، از آنك * دل هست بهر دلبر و جان ، از براى دل
جانا ! نيوش پند و چو دُر درج گوش كن * دل را مده به كسى ، جز خداى دل
خواهى مسِ وجود كنى زر ، به دل گراى * اكسير اعظم است بلى ، كيمياى دل
وز سِر « كنت كنزاً » « 1 » اگر خواهى اى حكيم ! * كنز خفى است ، شاهد خلوت سراى دل
اى دل ! ار دلدار خواهى ، دل شست و شو كن * پاك شو از عيب و آنگه وصل جانان آرزو كن
« لا احب الآفلين » « 2 » گو چون خليل پاك طينت * معنى « وجّهتُ وجهى » « 3 » را بدان ، روى سوى او كن
نه دل باشد كه نَز بهر تو باشد * نه جان است آن كه نَبود بهر جانان
تو گر در دل نباشى ، جاى غير است * كه در مِلكى نمىگنجد دو سلطان
عيشى است جاودانى ، عشقِ خدا گزيدن * وآنگه به راه عشقش ، از ما سوى بريدن
هامش
( 1 ) . اشاره است به حديث شريفِ « كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ خَفِيّاً ] ، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ بِكَىْ اعْرَفَ . » ؛ ( من گنجى پنهان بودم ، دوستدار آن شدم كه شناخته شوم ، لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم . ) بحارالانوار ، ج 87 ، ص 344 .
( 2 ) . سورهى انعام ، آيهى 76 . غروب كنندگان و نابود شوندگان را دوست نمىدارم .
( 3 ) . سورهى انعام ، آيهى 79 . روى [ تمام وجود ] خويش را [ به سوى خدا ] نمودم .