راز درون نهفتن ، اسرار او نگفتن * وآنگه ز قند لعلش ، بس رازها شنيدن
معراج بندگان نيست ، جز از خودى گذشتن * واندر حريم قُربش ، با جذب او رسيدن
باشد كمال توحيد ، نفى صفات كردن * وز اسم و وصف رستن ، بر ذات او رسيدن
اى جوهر مجرّد ! خود را مكن مقيّد * در قيد كى توانى ، با صد حجب دويدن
خوش لذتى است از دوست ، حمل جفا نمودن * وندر ره ولايش ، شهد بلا چشيدن
با همه نام و نشان ، نام و نشان نيست تورا * زآن كه بالذات نيابد ز تو كس نام و نشان
نه پديدار به چشمى ، نه نهان از نظرى * همچو جان در همه اشياء عيانى ، نه نهان
كس نه توصيف تو دانست چنانى كه تويى * چون تو بالاتر از آنى كه درآيى به بيان
هر كه سودش به جهان در سرِ سوداى تو نيست * مىتوان گفت : زعالم نبرد غير زيان
گر به بازار جهان ، مهر تو پيرايه نبود * با همه زينت و زيور به چه ارزيد جهان
نيست جز خدا معبود ، لا إله إلّاهو * او است مقصد و مقصود ، لا إله إلّاهُو
خواهى ار لقاى او ، شو فنا براى او * طرح كن زيان و سود ، لا إله إلّاهُو
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 187
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨٧