- پاك كن چشم از نگاه غير ، اى دل ! وزگناه * ديدهى ناپاك آرى ، در خور ديدار نيست
پرده پندار را كن خَرق ، با نيروى عشق * چون حجابى در ميان جز پردهى پندار نيست
ياد اوكن ، آنچنان كز خويش گردى بىخبر * با خبر از خويش را ، ره در حريم يار نيست
مرد بسيار است ، ليكن حيف مردِ كار نيست ! * حرف حق گويند ، اما كار با گفتار نيست
جُبّه و دستار بسيار است و بحث قيل وقال * ليك مرد حق درون جُبه و دستار نيست
در دل بيدار مىجو درد عشق آن نگار * زآن كه درد عشق حق ، جز در دل بيدار نيست
گر به بازار خداجويان روان خواهى شدن * غير كالاى محبت ، اندر اين بازار نيست
جز به پاكى دل و جز سعى و اخلاص عمل * راه ديگر ، بنده را بر نعمت ديدار نيست
حاصل كار جهان ، غير كمى شادى نيست * شاد آن است كه از شادى او بىزار است
دل نبستند بدين عالم فانى اين قوم * كه جهان در نظر عالىشان ، مردار است
مال او وزر و و بال است و بُوَد نوشش ، نيش * راحتش عاريت و دوستىاش آزار است
اين جهان كهنه رباطست و در اين كهنه رباط * هر كه دل بست ، يقين دان دل او بيمار است
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 184
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨٤