تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
- پاك كن چشم از نگاه غير ، اى دل ! وزگناه * ديده‌ى ناپاك آرى ، در خور ديدار نيست پرده پندار را كن خَرق ، با نيروى عشق * چون حجابى در ميان جز پرده‌ى پندار نيست ياد اوكن ، آنچنان كز خويش گردى بىخبر * با خبر از خويش را ، ره در حريم يار نيست مرد بسيار است ، ليكن حيف مردِ كار نيست ! * حرف حق گويند ، اما كار با گفتار نيست جُبّه و دستار بسيار است و بحث قيل وقال * ليك مرد حق درون جُبه و دستار نيست در دل بيدار مىجو درد عشق آن نگار * زآن كه درد عشق حق ، جز در دل بيدار نيست گر به بازار خداجويان روان خواهى شدن * غير كالاى محبت ، اندر اين بازار نيست جز به پاكى دل و جز سعى و اخلاص عمل * راه ديگر ، بنده را بر نعمت ديدار نيست حاصل كار جهان ، غير كمى شادى نيست * شاد آن است كه از شادى او بىزار است دل نبستند بدين عالم فانى اين قوم * كه جهان در نظر عالىشان ، مردار است مال او وزر و و بال است و بُوَد نوشش ، نيش * راحتش عاريت و دوستىاش آزار است اين جهان كهنه رباطست و در اين كهنه رباط * هر كه دل بست ، يقين دان دل او بيمار است