و نيز اينانند كه خداوند مىداند در چه امور والايى اميد به حقّ سبحانه بستهاند و سخنشان : « وَ أَرْجُوهُ لِعاقِبَتِى . » مىباشد و چشم دل به تقديرات الهى درباره آنان از اوّل خلقتشان تا به آخر بستهاند و : « وَ قَدْ جَرَتْ مَقادِيرُكَ عَلَىَّ يا سَيِّدِى فِيما يَكُونُ مِنِّى إِلى آخِرِ عُمْرِى » مىگويند . نه تنها امور ظاهرى ، كه امور معنوى ، غايت نظرشان مىباشد و :
« مِنْ سَرِيرَتِى وَ عَلانِيَتِى » مىگويند و مشهود آنان است كه تمام امور عالم هستى ، بدون خواستهى حقّ سبحانه و يا بدون بستگى به ملكوتشان حاصل نخواهد شد كه فرموده شده : « وَ بِيَدِكَ لا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيادَتِى وَ نَقْصِى وَ نَفْعِى وَ ضَرِّى . »
و امّا غير از آن بزرگواران ، اگر آن بيانات را مىخوانند - بدانند يا ندانند - خبر از واقع امر و امورى مىدهند كه اقتضاى عالم ملكى و معنوى مخصوص خودشان است نه آن كه بخواهند بيانات آن بزرگواران را به گفتگو درآورند ، واللَّه يعلم .
( 115 )
« إِلهِى ! كَأَنِّى بِنَفْسِى واقِفَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ ، وَ قَدْ أَظَلَّها حُسْنُ تَوَكُّلِى عَلَيْكَ ، فَفَعَلْتَ [ فَقُلْتَ ] ما أَنْتَ أَهْلُهُ ، وَ تَغَمَّدْتَنِى بِعَفْوِكَ . » « 1 »
معبودا ، گويى اكنون در پيشگاهت ايستادهام و توكل زيبايم بر تو ، بر سرم سايه گسترده است و تو آن گونه كه سزاوار تو است ، فرمان رانده و مرا در عفو خويش فرو بردهاى .
در جملههاى فوق ، نكات ظريفى است كه كمتر بدان توجّه مىشود .
وقوف در برابر حق به حساب عالم ملكى
1 . فرموده شده : « كَأَنِّى بِنَفْسِى واقِفَةٌ . » فرموده نشده : « إِنِّى بِنَفْسِى واقِفَةٌ » ؛ زيرا در آن جمله ، دو جهت ملاحظه شده است : يكى عالم مُلكى كه بايد با « كأَنَّ » آن را اداء نمود و ديگرى
هامش
( 1 ) . اقبال الاعمال ، ص 686 .