آتش مىباشد .
وجه عدم قدرت بر مسبّب
و امّا اينكه گفتيم مكلّف بر مسبّب قادر نبوده و تنها ايجاد سبب در قدرتش هست وجه آن اينست كه :
از دو حال خارج نيست :
الف : آنكه مكلّف با نبودن سبب بخواهد مسبّب را ايجاد كند .
ب : آنكه با وجود آن برآن همّت بورزد .
در فرض اوّل كه سبب منتفى باشد مسبّب نيز ممتنع الوجود است چون همانطورىكه قبلا گفتيم سبب آنست كه از عدمش ، عدم مسبّب لازم آيد فلذا با فرض عدم سبب چگونه مىتوان مسبّب را ايجاد نمود .
و در فرض دوّم كه سبب موجود باشد وجود مسبّب قهرى و غير اختيارى است پس چگونه مىتوان در ايجادش تصميم گرفت و عزم را جزم كرد با اينكه با آمدن سبب وجود مسبّب بدون وابستگى به چيز ديگر و بدون توقّف بر عزم و اراده كسى تحقّق پيدا مىكند .
با توجّه به اين تقرير مقدور نبودن مسبّب واضح و روشن مىگردد چه آنكه قدرت از نظر علماء كلام اينطور تفسير شده است كه تعلّقش به دو طرف مقدور متساوى باشد يعنى مكلّف هم بتواند انجامش دهد و هم اگر خواست تركش كند و چنانچه گفتيم نسبت به مسبّب اين تفسير راه ندارد زيرا اگر سبب باشد وجود مسبّب قطعى و قهرى است و مكلّف نمىتواند آن را ترك نمايد و اگر هم سبب نباشد عدمش حتمى است و عزم و قصد وى كوچكترين نقشى ندارد .
نتيجه
در نتيجه بايد گفت :