عادت مجتهدين آنست كه وقتى اجتهادشان زائل شده و به تردّد و حيرت يا بحكمى بر خلاف مختار اوّلشان مبدّل مىگردد در كتب و مؤلّفات خويش حكم اوّل را باطل نكرده و محو نمىنمايند بلكه آن را آورده و اجتهاد دوّمى را در جاى ديگر ذكر مىكنند و غرضشان از ذكر هر دو حكم امور ذيل مىباشد :
الف : بيان اين امر كه اجماع اهل عصر اجتهاد اوّل بر خلاف آن منعقد نشده است .
ب : اجماع اهل عصر اجتهاد دوّم بر خلاف هريك از دو فتواى اوّل و دوّم منعقد نشده است .
ج : اجتهاد دوّم مبطل اجتهاد اوّل نبوده بلكه با آن مساوى و معارض است ازاينرو هر دو قابل ذكر و ضبط مىباشند .
قوله : ثمّ ان الاستناد الى هذا الوجه إلخ : وجه استظهار آنست كه در دو وجه ديگر شرط مزبور يعنى عدم وجود مخالف معتبر نيست بنابراين هركس كه در تحقّق اجماع اين امر را شرط بداند ظاهر كلامش آنست كه به قاعده لطف قائل بوده و اجماع را از اين طريقه حجّت مىداند .
متن : و قد اكثر فى الايضاح من عدم الاعتبار بالخلاف لانقراض عصر المخالف .
و ظاهره الانطباق على هذه الطّريقة كما لا يخفى .
ترجمه :
استشهاد ديگر براى قائل بودن فخر ( ره ) به قاعده لطف
مرحوم مصنّف مىفرماين :
ديگر از عباراتى كه دلالت دارد بر اينكه مرحوم فخر الدّين به قاعده لطف قائل است آنكه :
وى در كتاب ايضاح زياد اين عبارت آورده كه :
در تحقّق اجماع مخالفت كسى كه عصرش منقرض شده و سپرى گشته است اعتبارى نداشته و باعث قدح در اجماع نمىباشد .