مثال
مثلا اگر در حلّيّت موضوعى كه حرمتش سابقا معلوم بوده شكّ كنيم ، پس از استصحاب حرمت موضوع مزبور بعنوان اينكه در بقاء حرمتش شكّ نمودهايم معلوم الحرمه محسوب مىگردد و وقتى معلوم الحرمه گرديد ديگر جائى براى اجراء اصالة الحلّيّه وجود ندارد زيرا موضوع اين اصل مشكوك الحلّ و الحرمة من جميع الجهات درحالىكه استصحاب اين موضوع را مرتفع ساخته است و امّا اصول عمليّه عقلى يعنى اصالة البراءة و اصالة التّخيير و اصالة الاحتياط بدون شكّ و ترديد موضوع هريك پس از اجراء استصحاب مرتفع مىگردد زيرا موضوع برائت عقلى قبح عقاب بلابيان بوده و موضوع اصالة التّخيير عدم الرّجحان و موضوع اصالة الاحتياط احتمال عقاب مىباشد و جاى شبهه نيست كه اگر استصحاب با برائت عقلى تعارض نمود بدون شكّ موضوع اصالة البراءة يعنى قبح عقاب بلابيان مرتفع مىگردد زيرا استصحاب خود حجّت و بيان بوده كه به واسطهاش شارع مقدّس اتمام حجّت فرموده .
و نيز اگر استصحاب با اصالة التّخيير تعارض نمود برآن وارد مىباشد چه آنكه طبق آنچه گفتيم موضوع اصل مزبور عدم الرّجحان است درحالىكه بدون ترديد به كمك استصحاب مىتوان حكم سابق را ترجيح داد .
و همچنين است اگر استصحاب با اصالة الاحتياط تعارض كرد زيرا موضوع اين اصل احتمال عقاب است و با اجراء استصحاب از عقاب در امان بوده و به واسطهاش تحصيل مؤمّن از عذاب مىنمائيم .
قوله : فالنّسبة بينه و بينها : ضمير در « بينه » به استصحاب و در « بينها » به اصول عمليّه راجع است .
قوله : هى بعينها النّسبة الخ : يعنى نسبت استصحاب به سائر اصول عمليّه ورود مىباشد .