تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 1172

مساهمون:

ص١١٧٢
مراد و مقصود است كه طالب قصدش از امر صدور وجود از عبد و جعل آن بطور جعل بسيط كه مفاد كان تامّه است مىباشد نه اينكه مقصودش ايجاد موجودى كه صادر و در خارج ثابت است باشد تا در نتيجه همانطوريكه توهّم شده طلب حاصل لازم آيد . چنانچه مراد وى اين نيست كه طلب تعلّق بنفس طبيعت من حيث هى هى گرفته است و حال آنكه ميدانيم وى وجود طبيعت را غايت و هدف از طلب قرار داده و قبلا دانسته شد كه طبيعت بما هى هى و بملاحظه خودش چيزى نبوده و معقول نيست كه طلب به آن تعلّق گرفته و بدين ترتيب طالب وجود يا تركش را مطالبه نمايد و نيز معلوم و روشن است كه در تعلّق طلب به طبيعت مىبايد لحاظ وجود يا عدم با آن بشود يعنى مثلا وجودش را ملاحظه نموده و سپس مطالبه كرده و بطرفش بعث و تحريك نموده تا در خارج وجود پيدا كند يعنى عبد صادر و ايجادش بنمايد . و آنچه باينجا ذكر شد بنابر مسلك كسانى است كه قائل باصالة الوجود هستند . و امّا طبق رأى قائلين باصالت ماهيّت ميگوئيم : متعلّق طلب ، طبيعت بملاحظه خودش نبوده و همچون مبناى گذشته نميتوان امر را به ماهيّت من حيث هى هى توجّه داد بلكه متعلّق امر و طلب طبيعت و ماهيّتى كه بنفسها در خارج است بوده از اينرو آمر چنين طبيعتى را خواسته تا بدين ترتيب آن را بنفسها از خارجيّات و اعيان ثابته قرار دهد نه بملاحظه وجودش چنانچه بنابر مسلك اصالة الوجود امر بالعكس است . و بهر تقدير آمر در وقت امر مقصودش را كه يا ماهيّت خارجيّه و يا وجود مىباشد ملاحظه كرده و عينا همان را از عبد مطالبه مىكند تا وى آن را ايجاد نمايد و بدين ترتيب مطلوب آمر پس از نبودن صورت هستى به خود بگيرد .