افراد اينستكه وجود سعى و گسترده آنها بملاحظه اينكه وجود طبيعت در مقابل وجود محدود و مقيّد فرد بوده مطلوب و متعلّق طلب است نه اينكه منظورمان اين باشد كه طبيعت بما هى طبيعت و با قطع نظر از وجود متعلّق امر مىباشد چنانچه برخى چنين پنداشتهاند چه آنكه اينكلامى است خالى از تحقيق زيرا طبيعت بما هى طبيعت اساسا چيزى نبوده كه طلب و رغبت به آن معطوف و گرائيده شود .
بلى طبيعت بملاحظه وجود ولى وجود سعى و عامّ متعلّق امر مىباشد و بايد گفت در اينفرض شخص آمر وجود را طلب نموده منتهى همانطوريكه اشاره شد وجود عامّ و گسترده نه وجود خاصّ و محدود .
تحرير و شرح
حاصل فرموده مرحوم مصنّف در اين عبارات آنست كه :
اينكه گفتيم متعلّق اوامر و نواهى طبايع هستند مقصود نه اينستكه طبيعت و ماهيّت من حيث هى هى متعلّق باشد چه آنكه طبيعت به اين لحاظ قابل طلب و تعلّق امر به آن نبوده و اساسا امتثال و اطاعتش ممكن نيست زيرا قابل ايجاد و تحقّق نميباشد لاجرم مقصود از آن همان وجود سعى و گسترده بوده كه در مقابل وجود محدود و مقيّد واقع مىباشد .
بنابراين متعلّق اوامر طبايع باعتبار تحقّقشان در خارج بوده ولى نه بنحو وجود خاصّ و مقيّد بلكه عارى از هر قيد و تشخّصى مورد طلب و امر مىباشد .
قوله : فانقدح بذلك : مشار اليه « ذلك » تقريرى است كه ذكر شد .
قوله : انّها بوجودها السّعى : ضميرهاى مؤنّث به طبيعت راجع ميباشند .
قوله : بما هو وجودها قبالا لخصوص الوجود : ضمير « هو » به وجود سعى و در « وجودها » به طبيعت عود مىكند و مقصود از « قبالا لخصوص الوجود » اينستكه وجود سعى طبيعت در مقابل وجود خاصّ فرد قرار گرفته است .
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 1170
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١١٧٠