قوله : انّ التّوقّف من طرف الوجود فعلى : يعنى توقّف وجود بر عدم فعلى و بدون تعليق بر چيزى است زيرا وجود ضدّ مانند ازاله موقوف است بالفعل بر تحقّق علّت تامّه و در جائى كه علّت تامّه داراى اجزاء متعدّد باشد لاجرم تحقّق مزبور بالفعل موقوف بر تحقّق مجموع اجزاء مىباشد و چون عدم المانع يكى از اجزاء علّت تامّه محسوب مىشود ببدين ترتيب توقّف وجود ضدّ يعنى ازاله بر عدم المانع يعنى ترك صلوة فعلى و غير تقديرى است .
قوله : بخلاف التّوقّف من طرف العدم : يعنى توقّف عدم ضدّ بر وجود ضدّ همچون توقّف عدم صلوة بر وجود ازاله فعلى نيست زيرا عدم ضدّ بمجرّد انتفاء يكى از اجزاء تحقّق مىيابد فلذا در ترك صلوة همين كه يكى از اجزاء علّت تامّه براى صلوة منتفى شد كافى است ترك تحقّق يابد و بعد از آن انتفاء ديگر اجزاء اثرى ندارند لذا اگر مقتضى براى نماز كه اراده باشد منتفى شد و مكلّف نخواست آن را بخواند بمجرّد انتفاء آن نماز ترك ميگردد و ديگر فعل ازاله هيچ اثر و نقشى در ترك ندارد از اينرو نميتوان ترك صلوتى را كه بواسطه عدم اراده تحقّق يافته موقوف بر ازاله دانسته و علّت ترك را فعل ازاله قلمداد نمائيم .
بلى وقتى ترك مستند و موقوف بر فعل ازاله است كه از ناحيه مقتضى نماز و شرائط و ساير مقدّماتش هيچ خللى وجود نداشته و جملگى محقّق باشند تنها فعل ازاله مانع از نماز گشته و علّت براى ترك آن بشود پس توقّف داشتن ترك صلوة بر فعل ازاله معلّق است بر فراهم بودن مقتضى و ديگر مقدّمات و شرائط نماز لذا توقّف از طرف عدم بر وجود ضدّ تعليقى و تقديرى است .
قوله : فانّه يتوقّف على فرض ثبوت المقتضى له : ضمير در « فانّه » به عدم راجع بوده و ضمير در « له » به ضدّى كه معدوم شده راجع است .
قوله : مع شراشر شرائطه : كلمه « شراشر » يعنى تمام و ضمير در « شرائطه » به ضدّى كه معدوم شده عود مينمايد .
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 1088
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١٠٨٨