امّا وجوب نفسى باعتبار اينستكه جزء در ضمن كلّ بوده و مجموع آنها عين كلّ ميباشند .
و امّا وجوب غيرى بملاحظه وصف مقدميّت و اينكه بواسطهاش بكلّ ميتوان متوسّل شد مىباشد .
همانطوريكه قبلا گفته شد اجزاء داراى دو وجوب نميباشند زيرا نفس آنها موصوف بوجوب نفسى و ذاتى است حال وجوب غيرى اگر عارض بر نفس آنها بشود اجتماع مثلين شده كه امر مستحيل و غير ممكنى است و اگر بر عنوان آنها بشود كه خلاف واقع مىباشد چون آنچه واجب بوجوب غيرى است ذات مقدّمه است كه بواسطهاش به ذو المقدّمه ميتوان رسيد نه عنوان انتزاعى آن .
و سپس در مقام توجيه اين كلام ميفرمايند :
شايد مقصود قائل اين باشد كه در اجزاء مناط دو وجوب محقّق و ثابت است اگرچه يك وجوب بيشتر ندارند ولى در عين حال اين توجيه را نيز نميتوان پذيرفت زيرا ملاك وجوب غيرى نيز در اجزاء وجود ندارد چون يك وجود براى اجزاء بيشتر نبوده و آن هم وجود در ضمن كلّ يعنى مأموربه مىباشد و بواسطه اين وجود مناط اتّصاف بوجوب نفسى محقّق مىشود .
بلى اين وجود عنوان انتزاعى مقدّميّت را نيز دارا است ولى اين عنوان صلاحيّت براى ملاك بودن براى وجوب غيرى را ندارد .
قوله : فانقدح بذلك : مشار اليه « ذلك » عدم اتّصاف اجزاء به دو وجوب مىباشد .
قوله : فباعتبار كونه فى ضمن الكلّ : ضمير در « كونه » به جزء راجع است .
قوله : و باعتبار كونه ممّا يتوسّل به الى الكلّ : ضمير در « كونه » و « به » به جزء راجع است .
قوله : انّ فيه ملاك الوجوبين : ضمير در « فيه » به جزء راجع است .
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 733
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٧٣٣